تمبور

15- --گورخر .....

(بعنوان مقدمه عرض کنم  بصورت جدی بنده در تمام  گذشته ام 2 بار گورخریت (منهای گور) کرده ام و به شکار گور خر رفته ام و هر 2 بار بفاصله 2-3 ماه از هم ذر همون دوره 3 زندگیم و فکرکنم بعد از دیپلم بود و بشدت پشیمانم!)

چند سال از ماجرا ی اخیر و شکارهای خنده دارم گذشت و وارد دوره بعدی زندگیم (3)شدم یعنی اوایل دهه چهل (سال اول ریاضی دبیرستان بقولی کلاس10 لغایت دیپلم) و من هنوز گور نزده وحتی از نزدیک ندیده بودم به استثناء خاطره مبهمی در بچگی دبستان که در انتهای ماجرای قبل اشاره  شد و معدن گل گهر فعلی واقعا معدن گورخر بود نه سنگ آهن!!!

تازه دیپلم گرفته بودم و فکر همه چیز بودم غیر از کنکور و دانشگاه و بعلت خستگی از اینهمه درس خواندن!!! خودم را محق استراحت و شکار میدانستم واز قضای روزگار اخیراً یک جیب ویلیز آمریکایی قرمز خریده بودیم و راننده اصلی آن برادر بزرگترم (حاج محمدرضا) درخدمت وظیفه وسپاه دانش بود در اطراف فومن گیلان و کم سیرجان میامد...

نتیجه اینکه راننده جیب من بودم و برخر مراد سوار! و هر از گاهی با اجازه وبی اجازه با رفقای شکاری میرفتم ولی حالا دیگه نه با توپک بلکه با تفنگهای ته پر 2 لول و تک لول و5 تیر پران.

قبلا جایی عرض کردم در این دوره 2تا قرارگاه شکاری داشتیم یکی سنگ سیاه در ک.م 60 جاده بندرعباس برای شکار بزرگ و یکی بلورد در40 ک.م جاده بافت برای پرنده.....

سنگ سیاه خانه و زندگی بابای منصور همکلاسم بود که اول میرفتیم و کدخدا بابای منصور که شکارچی قهاری بود راهنمایی میکرد کجا بریم کجا نریم و گاهی خودش همسفرمان میشد و همه اطراف را مثل کف دستش بلد بود... و علاوه بر تک لول مانوفرانس (مشهور به سنت اتین) خودش یک 5 تیر بران مال نزدیکان و اگر لازم بود 2-3 تفنگ دیگر میگرفت و نقشه روزبعد را میکشیدیم (میکشید).. و همیشه تأکید میکرد از شهر فقط فشنگ و بنزین بیارین...نه تفنگ.

غروب که با منصور و هوشنگ و دوستی دیگر که یادم نیست وارد شدیم وبعد از چاق سلامتی و چایی، کوثره و مشورت شروع شد و بنده اصرار که جایی که میگفتی گورخر زیاده بریم و یکی بزنیم...کدخدا خطاب به منصور گفت پس باید بفرستیم خونه "علی سیاه"!

به اعتراض گفتم علی سیاه کیه دیگه؟ ولش کن کدخدا همینجوری هم ماشین سنگینه و نفر زیاد .گفت علی سیاه اهل "حاجی آباده" که معذرت میخوام لخت میشه رو چاردست و با میره تا20متری گورخر..! گور هم بخیال اینکه این شغال یا روباهه وخطری براش نیست وامیسه به تماشا!! حالا خودت میبینی چه اعجوبه ایه...و منم کنجکاو شدم اونو ببینم.

نیم ساعتی مشغول صحبت بودیم و کدخدا از بنزین پرسید گفتم4 تا حلب عقب ماشینه که "علی سیاه" میل اشکال (همون میر شکار) با سر و صورت سیاه سوخته وبدن ترکه ای وارد شد و با تواضع وکمرویی همون دم در نشست.

من بلند شدم و با اصرار بردمش کنار خودم و با کنجکاوی سوال و پرس وجو از لخت شدن برا رفتن به تیر رس گور که بنده خدا با حجب وحیا گفت نه آقا حرف بیخود میگن....و کدخدا با اشاره جواب میداد ها درسته...

بعدش کدخدا  بیشتر با علی کوثره کرد درمورد کفه اطراف "قلعه صالح آباد" که علی میگفت 20روز قبل گله 7-8-10تایی گوراسب!!؟ اونجا دیده و تا 70-80 گزی (متری) هم بهشون نزدیک شده ولی حیف تک گوله نداشته و چارپاره داشته میخاسته نزدیکتر بشه که باد زدشون و به تاخت دررفتن! من که تو دلم به علی سیاه ایمان آورده بودم به کدخدا و بقیه اصرار میکردم که بریم همون قلعه صالح آباد...که البته اصلا نمیدونستم کجا هست! (و ضمنا روز بعد که رفتیم تنها چیزی که آثارش رو هم ندیدیم قلعه بود!!) بعد 5 تیربران ببراز (از اقوام کدخدا) و یک تک لول دیگه آوردن ومن مشغول وارسی وخواندن زیر وروی آنهابودم که شام آوردن (که چیزی شبیه آبگوشت بود) که گوشت شکار آب بز بود با نان و ماست.

همون زیگوی شهری..آخه خونه کدخدا بهمه شکارگاههای خوبی مثل باغ جلال وچاه چنار و گردکوه که ما بلد بودیم و صدجای دیگه که اون زمان بلد نبودیم نزدیک بود موتور مچلس هم داشت. هروقت بهش وارد میشدیم میگفت از شانس تون!!!!؟؟دیروز یا 2روز قبل قوچی یا بزی زدم گوشتش قسمت شماهم بود...ولی مصلحتی میگفت همیشه هفته ای 2-3 بار میرفت و قول خودش تا نمیزد برنمیگشت......

صبح زود راه افتادیم.یکی از بچه ها به خواهش من نیومد و با تفنگ بادی که یادم نیست از کجا پیدا شد قرار شد همونجا مشغول شه با گنجشک و قودی (نام محلی چکاوک کاکلی) بعد از جاده آسفالت بندر 40-50 ک.م. رفتیم تا جاییکه علی گفت حالا برین از این جاده خاکی به راست و رفتیم تابه گدار کوهی رسیدیم که ماشین کمک خوردوناله کنان دنده 2 با کمک سنگین بالا رفت وبالاش که رسیدیم شیب پایین رفتن بیشتر بود و یواش رفتیم یادم نیست چقدر وچند ک.م رفتیم چیزی که بود جاده خرابی بود و مسیری طولانی و بیابانی برهوت وخلوت و فقط  پشت تپه ای 2تا بز آهو (جبیر) ناگهانی دیدیم و بنده دیوانه وار به تعقیب آنها رفتم ضمن آنکه طبق معمول در حال حرکت شیشه جلو را با شل وسفت کردن 2تاپیچ خروسکی دو طرف بالا میبردیم با وجود انکه اهوها را ازتپه بعدی به دشت سرازیر کردم انقدر شیله وآب بر  بود که هنوز دنده از1 به2نرفته وتا ماشین میخواست سرعتی بگیره  آب بربعدی و دوباره ترمزوتکرار این جریان تا آهوها توی بوته های قیچ ازچشم گم شدند (وخوشبختانه نشد یکی را بزنیم)و کلی طول کشید تاهمون جاده خراب را پیدا کنیم وادامه مسیر....

نزدیک ظهر بود که به آبادی !رسیدیم اینکه عرض میکنم آبادی فکر نکنید یک دهکده سرسبز با درختان بلند چشم نواز نه چند تا سیاه چادر با آدمهای سیاه سوخته فقیر که باصطلاح اینجا "قشلاق گاه"زمستانی شان بود (ضمنا این سیاه چادر ها اینطرفا به "ایشوم"معروفند....! که احتمالا این کلمه احشام جمع حشم بوده بمعنای گله گوسفند که بتدریج حالا با آدمها روی هم شده "ایشوم"!!) بگذریم به منزل " سرایشوم" وارد شدیم که در گودی بود و تاریک پیرمردی بنام مشتی قنبر تشکچه اش را کنار اتش وقوری چایش بما تعارف کرد .و بعد از چاق سلامتی وچای خوردن کدخدا و علی سیاه با اشاره بمن گفتند فلانی از سیرجان اومده فقط برای گور !!!!من هم ضمن تعجب به کدخدا گفتم تو خودت برا چیز دیگه ای اومدی کدخدا؟؟

همه زدن زیر خنده حتی مشت قنبر ....

بعدش مشتی قنبر که علی را خوب میشناخت رو به او گفت دیروز غروب که گله ورگشت چوپونا "بخوانید چوپانها"گفتن گله ای7-8-10تا گور زیر قلعه صال اباد دیدن ...با شنیدن قلعه صالح آباد گوشهای من تیز شد! بلافاصله از مشت قنبر پرسیدم اون چپون الان کجاس؟همینجا؟با دلخوری گفت یعنی حرف منو قبول ندارین دروغ میگم؟با خجالت گفتم نه نه مشتی قنبر میخام ببینم چه جور آدمیه ..گفت بله آقا همینجایه نوبتی میرن باگله 2-3نفرن علیممد همینجایه و به جوانکی که دم در نشسته بود واز اول ما رو ورانداز میکرد گفت برو خونه علیممد بگو قنبر گفت همین الان بیا ایجا کار واجب دارم.....

طولی نکشید علیممد اومد بعد ازچاق سلامتی باهمه بخصوص باعلی سیاه نشست

وبلافاصله به علی گفت هی علی دیروز پسین جات خالی بود (توی دلم اعتمادم به علی بیشترشد) علی داشت میپرسید چرا و چطور؟که خودش گفت دیروز همپاگله بودمزیر قلعه صال اباد دقی هست روبلندیش گله ای گور وایساده بودن خیره خیره مارو میپاییدن 10تایی بودن دست کم آ  خیره!! (نترس..تیرنخورده) بودن بودن.... تا وقتی ماگله رو جمع کردیم طرف آبادی وخونه ها ...جا ت خالی بود من 2-3بار علیممد رو تقریبا محاکمه کردم وهی سوال چقدر فاصله شما تا گورها بود؟ دقیق چند تا بودن ؟ خودت دیدی یا 2نفر همرات؟در جواب ضمن تعجب از سوالهای من گفت تازه من گورهارو نشون بچه ها دادم.....

از کدخدا ومشت قنبر پرسیدم تااونجا چقدر راه هست ؟علیممد که میگفت 1فرسخ کدخدا گفت بیشتر2فرسخی هست...رفتم بیرون که کیلومتر ماشین وآمپربنزین رو نگاه کنم دیدم جل الخالق 20-30تا بچه دور ماشین جمع شدن و2-3تا زن وپیرزن دارن باتکه های پارچه دخیل به ماشین گره میزنن!! و بچه ها هم یکدیگر روهل میدن که جلو ماشین نباشن و عقب یا اقلا دوطرف اون قرار بگیرن...وقتی با اصرار از بچه ها پرسیدم جلو ماشین مگه چطوره؟

یکی دوتاشون که بزرگتر یا کمتر خجالتی بودن گفتن آقا اینا میگن جلوش خطرناکه و یکدفعه شاید زیرت کنه! از حیرت دهنم و از مونده بود !!! به همون پسر گفتم خود تو چی میگی؟ گفت نه من نمیگم اینا مبگن منم گیر داده بودم که خود تو چی نمیترسی جلو ماشین بری؟ تو رودرواسی طفلک گیر کرده بود ..من ومنی کردوگفت نه من نمیترسم...گفتم اگه راست میگی برو ببینم بیشتر بچه ها همصدای من که بله اگه راست میگی خودت برو..

طفلک صورتش سرخ شده بود رفت عقب انگار میخواست پرش طول یا سه گام بره به تاخت وسرعت هرچه میتونست ازجلو ماشین دوید وخودش را به آنطرف منطقه خطر واین هیولای ترسناک رساند...من و بچه ها نامردی کردیم و همصدا که حالا اگه راست میگی برگرد...

من بزور جلو خنده ام را گرفته بودم ولی پسرک با هوش بود وفهمید گفت باشه واینبار دیگه خیز نگرفته باسرعت برگشت وبا هیبت قهرمانی اومد جلو من وگفت آقا دیدی نترسبدم؟؟ گفتم بارک اله نبایدم بترسی اینکه خودش راه نمیوفته کسی رو زیر بگیره به بچه ها حالی کن اینو و باین زنها........وقتی به خونه مشت قنبر برگشتم بساط نهار داشت فراهم میشد وبعد یکی ازبچه های خودمان هم رفت از توی ماشین خوراکی ومیوه ای که داشتیم با ماست وکشک محلی خونه مش قنبر تکمیل شد وبعد ازنهار وچای از مش قنبر( وعلیممد که با اصرار ما با ما همسفره شده بود) فعلا خداحافظی کردیم وسوار شدیم (بمحض صدای موتور با همه توضیحاتی که به بچه ها داده بودم همگی پا بفرار گذاشتن زنها هم به سوراخ امن خانه ها)

1فرسخی رفتیم به یک دو راهی رسیدیم که راه سمت چپ فرعی تر!بود گرچه کیفیت هردو مثل هم خراب بود وپراز شن واب یر..ازسمت چپی رفتیم و هر از4-5کیلومتر توقف و علی وگاهی کدخدا میرفتن بالای کاپوت جیپ و دوربین میکشیدن و باصطلاح اطراف رو پاک میکردن تا دفعه آخری که علی روی کاپوت ماشین بارامی گفت "بچه ها گورها" 2تا دوربین فقط بود که از دست هم میقاپیدیم ، ودست آخر که دوربین خوبه دست علی افتاد(یکی از دوربینها 1عدسی شی.ی اش شکسته بود و تار میدید) شمرد1-2-3...8تاهستن و من 1 بار دیگر دوربین راگرفتم و توی آفتاب عصرگاهی انهارا تماشا کردم و به علی گفتم 2تاشون کره اند کوچکترن؟؟

گفت هی بارک اله آقا خوب دیدی بله 2تا کره پارسالی توشونه...........

من به کدخدا وعلی پیشنهاد کردم  ازهمینجا راه رو ول کنیم ونیم دایره ازسمت راست بریم از اون تل ها(تپه ها)  که ردکنیم گورها پناه میشن..بعد ازبالا دستشون برابر بشیم دیگه تو چنگمونن ...کدخدا پرسید اونوقت تو این زمین بااینهمه بوته وآب بر میتونی برسونی شون؟

من بی کله و پرادعا گفتم اگه یکی دوتا آقایون هروقت گفتم بپرن پایین ماشین سبکتر بشه میرسونم تیررس ..منصور بااکراه و یکی دیگه فکرکنم هوشنگ قرارشد بپرن پایین منصور با پدرش کدخدا چونه میزد تو بجا من برو پایین و چون منصور دست کم100کیلو وزن داشت من با تکیه باینکه نه منصور تجربه بابات بیشتره بهتره باشه...و منصور کینه توزانه نگاه میکرد ومیگفت تو رفیق منی یا رفیق بابام؟؟ بهرحال فعلا که همه سوار از جاده زدیم بیرون و از لابلای بوته های قیچ میرفتیم وگهگاه توقفی برای دوربین کشی و اطلاع واطمینان  از بودن  گورها و هر بار کلی طول میکشید تا چندتا از اونارو پیدا کنیم...به تل ها رسیدیم برای آخرین بار دوربیین کشیدیم که از رم نکردن گورها مطمئن شیم که این بار برای من مهم تر بود بخاطر ماشین....

رفتیم حدود3-4ک.م. تا جاییکه خاطرجمع بودیم اینطرف تل ها ماییم واونطرف گورها .... دنبال گداری بودیم که شیب سربالایی کمتر باشد ولی 100 متری که بالا رفتیم  ماشین بی زبون درخواست کمک کرد ..آقایان هم همگی سوار به بهانه اینکه ما الان گوری نمیبینیم که پیاده شیم..گذاشتم کمک سبک وسنگین (که هم چهار چرخ میشد هم گشتاور و دور موتور 2/2 برابر میشد که تا آنجاییکه بنده اطلاع دارم در هیچیک از 4w.Dهای شیک و خیابانی امروزی کمک سنگین انها این نسبت از 2 برابر تجاوز نمیکند و درعوض حجم و قدرت موتورها را زیاد کرده اند)

و ماشین شیب تند را با 6سرنشین و کلی باروبنه بالارفت تا 7-8متر مونده به آسمون گداری توقف و خاموش کردم پیاده شدیم و همگی بی سروصدا بالا رفتیم علی با دوربین زودتر رسید بالا دوربینی کشید و گفت دادوبیداد نیستن !من دوربین راگرفتم بادقت همه دشت راگشتم دیدم جا تره وبچه ما رو قال گذاشته!!!!!جل الخالق ما دلمون خوش بود که مارو نمی بینن و ازگوشهای تیز وحس شامه فوق العاده آنها غافل بودیم بقول آقا "العظمت لله واحد قهار" علی دوربین بدست چند متری از شیب سمت چپ بالا رفت ونشست به د وربین کشی طولی تکشید آهسته گفت  اوناشون !!وسمت چپ را نشون میداد!!

من با نا با وری گفتم ما الان از همونجا اومدیم و دوربین را گرفتم با تعجب 3-4 تا ار اونا رو دیدم ! علی گفت بله اونا هم اومدن ببینن ماشبن چی شد کجا رفت؟!واضافه کرد آقا میتونی بی سر وصدا ورگردیم تا پوزه همین تل که الان اومدیم؟سرازیره خاموش هم میشه برگردیم تا نرسیده پوزه  تل ؟ باقیش بامن ؟ همسفرها میخواستن سوار شن گفتم لااقل صبرکنین سروته کنم ! و سروته کردم و موتور را خاموش همه سوار شدن و بخاطر شیب تند با سویچ بسته اونو تو دنده 1و بعد 2گذاشتم که کمکی به ترمزها بود..ولی آب برها مجبورم کرد چند بار روشن ودوباره خاموش کنم نرسیده  به پوزه تل(تپه) علی گفت همینجا خوبه فقط سرماشینو بچپ بچرخونین وایسین...گفتم سر ماشینو دیگه چرا بچپ کنم ؟!کدخدا قبل از او جواب داد خوب میخا(میخواهد) لخت بشه خجالت میکشه از جمع ..

کدخدا چندتا چارپاره رمینگتون و اللی آلفاماکس 9دانه با 2تا تک گلوله فابریک با تفنگ5تیررا بهش داد که علی قبول نکرد وگفت قلق همون تک لول خودت را بهتر دارم وتک لول رابرد

و وقتی پیاده  میشد تاکید کرد صدا تیرم بلند شد سریع با ماشین بیاین ....ورفت پشت ماشین .از کدخدا پرسیدم واقعا لخت لخت میشه ؟! با خنده گفت  شاید شورتی پاش بمونه شایدم نه.. جونوریه خودش .میخا جونورتر بشه ..

او رفت و همگی موردی برا چرند وپرند گفتن پیدا کردیم هوشنگ میگفت اینجوری گور های ماده عاشقش میشن وخودشون میان تیر رس! بعد نر گورها هم دنبال ماده ها میان (ومعذرت میخوام )و کار دست علی سیاه میدن ....وخودش قبل از همه میزد زیر خنده تا اشک ازچشماش میومد ......بقیه هم میخندیدن.. بعد من رو باو ومنصور گفتم  عوض این چرندیات وقتی صدا تیرش اومد نو ومنصور جلدی بپرین پایین شاید زخمی کنه ماشین سبکتر شه تو این پاکش با اینهمه اب بر بشه برسیم تیررس هوشنگ گفت بله منصورو بگو که یک دنده برا ماشین فرق میکنه و الا من که50کبلوهم کمترم..منصورم میگفت نه من تنها اینجا نمیمونم  باباش گفت اینو حق میگه  دوتا تون پیاده شین این تفنگم بگیرین اینم فشنگ وتک لول امریکایی مزخرفی که فنر سوزنش ضعیف بود و چکاندن ان شانسی به اونا نشون داد و منصور داشت چونه میزد لااقل 5تیرو بده....

که صدای تیر علی سباه بلند شد وقول معروف صدای تبر پر بود(یعنی صدا تیرمعلوم بود به هدفی خورده) روشن کردم کدخدا  به بچه ها تاکید کرد نکنه دنبال ماشین  بیاین فشنگ ساچمه تو اینایی دادم هست همین تل شاید کبک تیهو باشه لباسهای علی رو پیدا کنین که برگشتیم حیرون نشه ...وگاز ماشین سبک شده را گرفتم به سمتی که گورها را از بالا دیدیم.... من اول علی روندیده ازش رد شدم که دادوهوارش رو شنیدم ونیش ترمزی وجلدی نفس نفس زنان پرید بالا  وگفت تک گوله ته کشید خورد زیر زانو نرگور دستش شکسته ازگله جا موند و با دست سمت راست تر رو  نشون داد .یادم بحرفای کدخدا افتاد با کنجکاوی لحظه ای او را ورانداز کردم .دیدم کدخدا اغراق کرده وعلی شورتی بتن داره ولی عمدا یا اتفاقی همونم خاکی یا خاکستری بهرحال استتارش کامل است....

یک کیلومتر بیشتر نرفته گور را دیدیم که با  دست شکسته وآویزان انگار نه انگار باسرعت بیش از40ک.م.میدود و هرچه نزدیکتر میشدیم  سرعتش بیشتر وبیشتر میشد!ناچار 2-3تا آب بر را ترمز نکرده رد شدم ودر حالیکه دنده2 گاز تخته از روی بوته های قیچ 2متری رد میشدیم وشاخه های شکسته شده با سپر گاهی بسر وصورتمان میخورد(شیشه جلو از وقتیکه گورها را دیده بودیم بالا بود) بالاخره به تیررس حیوان رسیدیم....حدود40-50متری.

کدخدا با5تیر پران قول خودش بلژ یکی چارپاره9دانه ای زد حیوان تکانی خورد وفقط سرعتش بیشتر شد!! بعد علی چارپاره فابریکی زد سرعت نرگور لنگ بیشتر شد!! و خال های قرمز کمر وعقب او جای اعتراضی برای من باقی نبود ..2-3بار حیوان سرش را با خشم طرف ماگرفت و صدای شیهه مانندش را شنیدم که مبارز میطلبید!(اجازه دهید بازهم حاشیه بروم وعرض کنم گور زخمی فوق العاده خطرناک است!مثلا حدود سال 50بودکه 3-4نفرازآشنایان بنده که یکی شان خان زاده بود و دولول هلند-هلند بسیار نفیسی از پدر ارث برده بود باجیپ نو باکله ای گرم از می گور خری زده وحیوان هنوز زنده بوده که آقایان شجاعتشان گل میکند و پیاده شده ودور او جمع میشوند و یکی شان (از ذکرنام معذورم کنید که همینقدر ش هم شاید زیاده روی کرده باشم) لول تفنگ فوق الذکر را دردهان باز شده برای گاز گرفتن حیوان فرو میکند گور هم لول تفنگ را آنچنان  گاز میگیرد که مثل مقوا له میشود و بعد انرا دولا میکند!!!اقایان ازاین بی ادبی گور عصبانی شده ویکی ماشین را روشن میکنه وجلوتر میبره که تلافی کنه حیوان خشمگین چند لگد نثارجلو جیپ نو میکند که نه تنها گلگیر وپنجره رادیاتور له ولورده میشن ! حتی  سپر جلو جیپ که شکل و اندازه تیر آهن است هم خم میشود!!!) و من جیپ وتفنگ را بعدا دیدم  ماشین را میشد تعمیر کرد ولی حیف از

آن تفنگ نازنین که بهیچوجه قابل تعمیر نبود...اخیرا شنیدم لولهای انراعوض کرده اند) بگذریم... وببخشید...یادم نیست چند تا فشنگ چارپاره فابریک کدخدا و علی زدند وحیوان با همون سرعت هنوز میرفت!!!یکدفعه یک جمله توصیه (آقا..مرحوم پدرم )یادم اومد که نمیدانم به چه شخصی گفته بودن..."وقتی گورخر جلو اسب (یاماشین) شکارچی هست تیر زدن به پشت وکمر اون اشتباه است باید صبر کنن وقتیحیوان سرشو به یکطرف چرخاند 1تیر حتی ساچمه درشت حیوان را خلاص میکند" بلافاصله به هر2نفر تفنگ بدست گفتم بسه نزنین که بیفایده است وسریع به کدخدا گفتم آقا اینجور گفتن..واو که آقا را خوب میشناخت وچندین بار با ایشان شکار رفته بود حرفم را به علی هم منتقل کرد و عجیب بود نتیجه ...اولین باریکه حیوان سرشو چرخوند ودندان نشو ن داد آخرین بار هم شد چون صدای تیر که  بلند شد سرعت گور لنگ کمتر وکمتر شد و  دور کاملی چرخید ودر غلطید ومن که قبلش ترمز کرده بودم با تعجب باین صحنه نگاه میکردم ..کدخدا تکرار میکرد میخاد رو به قبله بخوابه!!شب قبلم او گفته بود "قدرتی خدا گور وقتی میفهمه مرگش رسیده خودش رو به قبله میخوابه چون میدونه آدم نمیتونه لاشه صدمنی اونو تکون بده !خدا وند بهش میگه رو بقبله بخواب!!

وما می خندیدیم  مخصوصا هوشنگ چه طعنه ولطیفه هایی برا این حرف

او که نمیگفت...وحالا جاش خالی بود بچشم خودش ببینه واقعا رو بفبله خوابید!!! وکدخدا هنوزم نمیگذاشت پیاده شیم  میگفت خطرناکه صبر کنین علی هم تایید میکرد 5-10دقیقه صبرکردیم دست وپا زدن گور تمام شد وحوصله من سر رفته گفتم خوب سنگی پرت کنیم بهش ببینیم اگه  تکون  خورد سوار میشیم ....وچند دقیقه بعدهمینکاروکردیم ...نه اثری از حیات او نبود ؛(خدا شاهد است الانم بعد از40-50سال ازخودم خجالت میکشم وشرمسارم؛ولی تیتر این خاطرات "جوانی ودیوانگی"است دیگه از خوانندگان محترم خواهش میکنم شرایط زمان و مکان را با جوانی جمع کنند).....

علی سیاه با چاقوی گاو کشی کدخدا سر حیوان را برید و بلافاصله بماگفت کمک بدین اشکمش (شکمش) رو خالی کنم باید من و کدخدا دست و پای اونو بچرخونیم تا دل بالا شود و علی بتونه اینکارو بکنه و وقتی دست بکار شدیم فهمیدم چقدر سنگینه تکونش نمیشه داد!! در ضمن دست چپ شکسته نرگور را  وارسی کردم که گلوله اونو خرد کرده و با پوست آویزان بود  واین 3-4ک.م.تعقیب و تاخت اونو بالا گرفته وروی 3دست وپا با این سرعت حدود50ک.م.میرفت!!!تو این فکر بودم وکدخدا هم داشت هندوانه زیربغلم میداد که بارک الله تو این زمین پر از شیله وآب بر خوب رسوندیش...

چشمم به ماشین افتاد دیدم عقب اون بطرزی غیر عادی بالا بنظر میاد ! وقتی ازنزدیک

وزیر ماشین وارسی کردم دیدم ای داد وبیداد ! به اصطلاح شاه فنر های عفب هردو طرف قیچی شده  یعنی بطرف بالا خم شده (در اینحالت انگار همه وزن عقب روی شاه فنرهاست وباقی فنرها از وزیر تا کوچکه سرباز هیچی ؛ انگار وجود ندارن) به کدخدا گفتم دست وردار بیا نگاه کن ما رو خر کردی هی برو برو گازشو بگیر حالا خالی هم نمیشه تا شهر بریم چه رسه به اینهمه آدم ووزن قول خودت صدمنی این نرگور ....!

کدخدا دلداری میداد نه ایشالا هیچی نمیشه یواش میریم توکل بخدا شکم اینم علی خالی کنه سبک میشه...قبلا جایی عرض کردم اون جیپ قرمز صندوق عقب من دراوردی براش داده بودیم ساخته بودن به همون رنگ وقسمت عقب ماشین که روش آرم جیپ و ویلیز اینا بود حالا پشت این صندوق عقب روباز بود و تو بیابون وجاهای امن

شکاری چیزی میزدیم تو اون میذاشتیم البته تا  قبل از ده وشهر که اونو پوست کنیم و تکه کنیم وحالا  3نفری امکان نداشت لاشه صدمنی گور را تا صندوق بالا بیاریم..........باهم کوثره کردیم قرار شد علی هرچی تونست شکم اونو خالی کنه وتا غروب نشده من وکدخدا بریم دنبال بچه ها  ولباسهای علی سیاه...ورفتیم ؛؛ اول با ترس ولرز بخاطر فنرها ؛کدخدا گفت حالا خیال کن به فنر ماشین نگاه نکرده بودی اگه میخواست طوری بشه اونوقتی صحنه تعقیب وگریز بود میشد ؛فکر کردم بی راه هم نمیگه وروی رد ماشین رفتیم دنبال بچه ها البته موازی رد ماشین ؛چون چند جا از روی شیله  یا اب بر ماشین پریده بود وتقریبا ردی نمونده بود ویا از وسط بوته 2-3متری بوته ودرختچه رفته بود؛بالاخره بچه ها رو پیدا کردیم که شاکی بودن از دیر اومدن ما  و هی سوال وسوال؛

فنرهای عقب رو نشون بچه ها دادم وگفتم هر 2تون جلو سوار شین هوشنگ بیا بغل دست من کدخدا که وزن وحجم!! پسرش رو  خوب میدونست از تنگ شدن جاش شاکی بود در اومد که حالا اینا بیان جلو ..اون لاشه گورم میخای بیاری جلو؟ بهرحال برگشتیم و این بار اتفاقی کوره راهی دیدیم که تا حد وحدود جای علی سیاه میرفت و کدخدا گفت از همین راه برو من میگم کجا بپیچ ؛و توی راه گفت آخرشم خودم انگار گور را زدم منصور!!ومن رو به شهادت گرفت که از فلانی بپرس !!من حیرتزده از این حرف او گفتم تیر آخری رو میگی؟؟ گفت خوب بله با همون تیر گور افتاد!!

گفتم کدخدا خیلی بی انصافی علی سیاه بدبخت 1کیلومتر سینه خبز لخت رفته زده

گور را زخمی ولنگ کرده ؛بعدش این ماشین که زبون نداره رسید تیررس گور ؛بعدش چندتا تیر بااین5تیر زدی علی هم زد گور فقط تندتر میرفت تا اون تیر آخر که مهم نیست کی زد مهم توصیه اون پیر مرد بود که من فقط نقل قولش کردم والا فشنگ ها تموم میشد و حالا هنوزم  گور  میتاخت و داشت میرفت.که بره....گفت به منکرش لعنت آقات خیلی باید پیشش درس یاد بگیریم؛3ک.م.رفته بودیم کدخدا گفت  حالا دیگه بپیچ بچپ ...رفتیم تا علی را دیدیم و بهش رسیدیم نیم ساعتی شد....که موقع تعقیب گور شاید5دقیقه رفته بودیم  از ترس شکستن شاه فنرها هر دست انداز کوچکی ترمز میکردم و بیشتر دنده1 بود....

وقتی پیاده شدیم وبچه ها رفتن بتماشای گور من واقعا تعجب کردم چون 20-30مترمربع زمین پرخون بود و محتویات شکم  حیوان وعلی سیاه که حالا علی قرمز شده بود وفقط موهای سرش سیاه مونده بود ولی کار را تنهایی تموم کرده بود ومن خاطرجمع شدم لاشه هرچی وزن داشته حالا 50کیلو سبکتر شده 50کیلو!!

وهوشنگ این حرفم را که یواش دم گوشش گفتم کار بدی کرد وبا خنده گفت علی ما شنیده بودیم به تو میگن علی سیاه تو که علی قرمزی!!بنده خدا فقط لبخندی زد(ومنچشم غره ای به هوشنگ رفتم ) گفت ای آقا هرچی دلشون میخا بذار بگن فقط آب بدین اول بخورم بعدشم دست وپامو بشورم ؛لباسا منو اوردین؟ 1حلب آب داشتیم سرخالی(اونوقتا هنوز گالن پلاستیک نبود شاید تهران بود نمیدونم) کارعلی که تموم شد ماشینو دنده عقب اوردم پای لاشه کله گور را هم بیرون انداختیم وحالا5 نفری تلاش میکردیم اونو بلند کنیم بذاریم تو اون صندوق عقب کوچک ولی از زمین فوقش یک وجب بالا تر نمیومد خیلی سنگین بود !اگه شکار بود 4تادست وپاشو از رانو جدا  ودور مینداختیم ولی بقول کدخدا ارزش قلم گور بیشتر از همه گوشت لاشه بود (چون معروف بود وهست که روغن قلم دست وپای گور برای دردمفاصل واستخوانها داروی ارزشمندی است ومثل آب روی آتش است بنده که نه باور داشتم ونه دارم وا لله اعلم)

قرار شد چارتا دست وپا را جدا کنیم بذاریم تو ماشین همینکارو کردیم حتی دستی که گلوله خورده بود ودراون تعقیب وتاخت مغزی دران نمونده بود که با جوشاندن بشه  ازش روغن گرفت راجدا کردیم و نه تو صندوق بلکه عقب ماشین گذاشتیم لاشه قدری سبکتر شد تا بالاخره بازور وزاری تونستیم اونو توصندوق کوچک بذاریم که نه بلکه بند کنیم ودست وپاهاش ازدو طرف آویزان ؛ومن همش داد میزدم یواش یواشتر بذاریم فنرها نشکنن؛ و گذاشتیم وفنرها نشکست ! ولی عقب ماشین اونقدر پایین اومدکه از قبل از دیدن گورها   هم پایین تر بود (واقعا جیپ ویلیز های امریکایی خیلی سخت جون بودن از موتور وگیربکس و..تا فنربندی واون سفر باهمون وضع شاه فنرها 2روزبعد برگشتم سیرجان و2-3ماه بعد ماشینو تعمیرگاه بردیم) وعقب فقط علی سیاه بود وبچه ها همه رو اصرار کردم جلو سوار شن که فشار رو  عقب کمتر شه البته حالا میدونم که اشتباه میکردم و وزن لاشه گور چند برابر حتی منصور بود...

بهرحال حرکت کردیم ولی با احتیاط و خودمان را به جاده رسوندیم که تا شب نشده به آبادی یعنی ایشوم یعنی خونه مشتی قنبر برسیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 17:39  توسط محمود  | 

14 --گور کجایی باباسگ؟؟!!

اول اینکه گور (گورخری) که باباش سگ باشه واقعا نوبره !!

واما ماجرا مربوط بهمان اوایل دهه40 (دوره 2یا 3زندگی بنده یعنی اول دبیرستان تا قبل از دیپلم) است که با سربر (توبک) و باهوشنگ که معرف حضور خوانندگان محترم هست و2-3 تا دیگه از بچه ها حتی با دوچرخه مثلا میرفتیم شکار آنهم راههای دور وسفرهای 1هفته ای!

باغ ملک وچشمه انجیر را هم قبلا عرض کردم که علیرغم 80ک.م راه دورش خیلی مورد علاقه ما و شکارگاه کاملی بودند.....

دریکی از همون سفرهای تابستانی که اول رفته بودیم باغ ملک و بعد از آن ماجرای پلنگ بود.. ظهر گله گوسفند با چوبانش اومد روی آب درست موقع نهار ما اومد که اتفاقا آنروز خوب زده بودیم، 6-7 تایی کبک و تیهو کباب کرده مشغول بودیم که مشتی حسن با گله اومد، با اصرار ازش خواستیم با ما همسفره بشه، اومد 1کبک بانصف نون جلوش گذاشتیم انگار بهش مزه کرد و باورش شد که ما شکارچی های قابلی هستیم!!

ضمن نهار ماجرای سفر قبلی و پلنگ را براش گفتیم که حدود یکماه قبل پیش اومده بود........با حیرت گفت عجب سر نترسی دارین شماها دیگه، اونوقت دوباره میخواین امشبم اینجا بخوابین؟؟! و ادامه داد که یکماه قبل گله و خونه های ما سرحد بالا (ییلاق عشایر شرق سیرجان) بودیم .. و اینجاها اصلا آدمیزادی نبود که اگه اتفاقی براتون میوفتاد بدادتون برسه..

من گفتم مشتی حسن اینارو خودمون میدونیم حیوان اومد و غرولند کرد و رفت... در جواب گفت میخوام بگم جای خوبی نشونتون میدم که غیر از کبک و شکار گورخر هم از کفه (دشت) هرشب میارو آب..پلنگم نداره ونشونی چشمه انجیر رو که داد هوشنگ گفت مشت حسن چشم بستی و از غیب میگی ها بارک اله.. و خودش ازخنده غش رفت ماهم خنده مون گرفت ومن درحالیکه بزور جلو خنده خودم رو گرفتم گفتم نه مشتی حسن منظورش اینه که اونجا رو خودمون بلدیم. دوباره تعریف انجیرهای اونجارو کرد هوشنگ هم درحالیکه از خنده

چشماش اشک زده بود گفت همه شونو خودمون خوردیم.....


خلاصه گله و حسن که رفتن و حتی قبلش تو فکرم بود که بد نمیگه، ترس از پلنگ و عشق شکار گورخر باعث شد، به محض اینکه من بزبان آوردم چطوره تا روز هست جمع کنیم بریم چشمه انجیر؟؟همه با خوشحالی (و از ترس پلنگ احتمالاً) فوراً استقبال کردن وجمع کردیم و1ساعت قبل از غروب رسیدیم چشمه انجیر فکر کنم اون سفر 2 تا موتور داشتیم........

موتور(ها؟) رو 100متر پایینتر پشت درخت بنه استتار کردیم و انجیری هم خوردیم و بعداز رد زدن و بررسی، قرار شد کچه بزرگی درست کنیم که جای خوابمان هم باشد... حسین و ممد2همسفر دیگر مشغول آوردن سنگهای بزرگ وصاف بودن ..من و هوشنگ هم مشغول معماری و مهندسی و چیدن سنگها و درست کردن تیرکش به همه جهات.. بعد زیراندازها را انداختیم وبقیه وسایل وخوراکیها را هم آوردیم تو کچه وشروع کردیم به نقشه کشیدن و درحقیقت خیالبافی!! بعد از آتش کردن و چای درست کردن و خوردن شام و چای من با قیافه جدی گفتم امشب هرکس باید نوبتی کشیک بده مثلا هر2ساعت 1نفر کشیک 3 نفرخواب تا آفتاب بزنه....نوبت اول هم قرعه بخودم افتاد که 9 تا11کشیک باشم و11تا1به هوشنگ وبهمین ترتیب تا 5 صبح....... از حوض آبی که درخت انجیر در آن بود جاویه وجوی آبی بپایین میومد که 1تیرکش بزرگ حسابی درست کرده بودیم رو به آن و من2ساعت تمام زل زده بودم بآن.. و خبری نشد ساعت 1 بزور هوشنگ را بیدار کردم که نوبت توئه بلندشو هاج وواج میگفت چرا نمیذاری بخوابیم ها؟؟!!انگار نه انگار که قراری گذاشتیم وکشیکی درکار است!!

2-3بار بیدارش کردم و خواب رفت تا بالاخره بلندشد نشست و من خوابیدم....نمیدونم من چقدر خوابیدم و اصلا خواب رفتم یا نه که ازصدایی بیدار شدم دیدم بهه هوشنگ غرق خواب و داره خروپف میکنه!!!صدای گروپ گروپ بلندتر و واضح تر شنیده میشد.....

هوشنگ را بزحمت ولی بیصدا بیدار کردم...آروم گفتم گور ..گورخرها اومدن بلندشو و بچه ها رو هم بیدارکن گفت کو کجان؟ خوب بزن گفتم آخه هچی دیده نمیشه ابر جلو همون ذره نور مهتاب روگرفته!! ظلمات شده ولی گوش کن...صدای پای گورها که لااقل7-8 تا بودن درست از پشت دیوار کچه میومد که مثل اسب صم بزمین میکوبیدن و خرناسه میکشیدن کمی ترسناک شده بود....نگفتم تفنگ همون 2 لول سرپرکوتاه (توپک) هوشنگ بود که غروب خودم با دقت هر2 لول آنرا چارپاره درشت 9دانه و پر زور پر کرده بودم و چاشنی خارجی گذاشته بودم....

هر4نفر بادقت هر یک از سوراخ تیرکشی بیرون را جستجو میکردیم طوریکه خودم چشام داشت میسوخت ولی هیچی دیده نمیشد!! واقعاً عجیب بود صدای نفس کشیدن اونا رو میشنیدیم ولی حتی حرکتی نمیدیدم که بزنم خسته شده بودم (بودیم).... نمیدونم چه مدت اینجوری گذشت شایدساعت 2یا3 بعد نیمه شب بود .....

ناگهان هوشنگ آروم گفت چراغ قوه کجاست؟گفتم نمیدونم 2-3بار اصرار کرد فکرکردم شاید چاشنی یا چیزی کنارش گم کرده گفتم فکرکنم تو ساکه (ساک شکاری) که همیشه چراغ قوه کوچکی برا موقع اضطراری ته آن بود ....

یکدفعه هوشنگ با چراغ قوه روشن بلند شد و از ته گلوش داد کشید"گور کجایی باباسگ؟؟"

دنیا انگار کن فیکون شد صدای هوشنگ تا مدتی توی کوههای اطراف انعکاس داشت...

کجایی باباسگ .گورکجایی....من اول حیرت زده او را نگاه میکردم بعد سریع بلند شدم چخماق را بالا کشیدم و تو ظلمات تاریکی حرکتی را  میجستم و انگشتم روی ماشه بصدای تاخت چارنعل گورها که باورکنید تا 1فرسخ از ترس میتاختند گوش میکردیم. بعد هوشنگ ادامه داد "گور باباسگ یا بیاین یا برین نمیذارن بخوابیم!!و زد زیر خنده  ضمن اینکه خودم هم میخندیدم گفتم خوب بگو چرا اینکار کردی؟؟!میگفت لااقل ترسوندمشون که دفعه دیگه اینکار نکنن یا بیان بشه دیدشون یا اصلا نیان باباسگها.....

واون شب تا صبح نخوابیدیم و بیشترش خندیدیم  ضمن اینکه چندان ناراضی هم نبودیم از این حرکت عجیب او ....چشمامون میسوخت ازبس تو تاریکی زل زدیم

صبح روز بعد اثر و رد پاهای گورخرها را حیرت زده نگاه  میکردیم که درست پشت دیوار کچه و3- 4قدمی ما چند ساعت بودن و ماها حتی یکی ندیدیم!! درحالیکه لااقل 7-8 تا بودن... هنوز هم هر وقت حتی الان هم که مینویسم یادم به اون قیافه هوشنگ با چشمای ورقلنبیده (ازترس یا عصبانیت؟؟) میافته و اون حرکت عجیبش واقعا خنده ام میگیره...

ضمنا قبل از این ماجرا در (بچگی) یک بار گور از نزدیک دیده بودم که با گریه و التماس درخدمت آقا و چند نفر دوستان ایشان رفته بودم که عمری بود، بعداً عرض خواهم کرد.... یاحق

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 23:5  توسط محمود  | 

13—بنواف!!؟

یادتون هست دوران پرماجرا وعریض زندگیم را به5-6 دوران تقسیم کرده بودم؟

که اگرم یادتون نیست تقصیر از بنده و وقفه های طولانی ام در نوشتن بوده...بهرحال دوره4 زندگی ام مربوط به سربازی(از اواسط53-تا اوایل55) بود که امشب یادم اومد هیچی ازاون دوران خنده دار پرماجرا ننوشته ام..اجازه بدهید یکی دوتا خاطره هم برا تنوع از اون دوره عرض کنم:

گروهان "دانشجویان وظیفه" که ما 140نفر بودیم و مثلا 6ماه قبلا" آموزش حین تحصیل" را در دانشگاه و2تا تابستون در مرکز پیاده شیراز گذرانده بودیم!!؟ ولی خداوکیلی اگه شما چیزی گوش کرده و یاد گرفته بودین من و امثال منم یاد گرفته بودیم! (ما اونوقتا کلی ادعای روشن فکری مون میشد و ارتش وخدمت و...اینجور مایه هارو قبول نداشتیم ومسخره میکردیم..)

وحالا من 18 ماه خدمتم راهم خوشبختانه افتاده بودم مرکز زرهی شیراز که 3-4ماه اولش بازهم باید کلاسهای مختلف تئوری وعملی آموزش میدیدیم...انگار خودشونم میدونستن که ماها از اون " آموزش حین تحصیل " چیزی یاد نگرفتیم....خلاصه از مخابرات بگیر تا تیراندازی با تفنگ 106 که روجیپ نصب میشد و خمپاره تا تیر اندازی با تانک "چیفتین" انگلیسی و ام47 و ام60 آمریکایی را باید تئوری وعملی آموزش میدیدیم...ولی کو گوش بدهکار؟ سرگردی که استاد مخابرات مابود یادش بخیر خیلی آدم ساده دل وخوش قلبی بود بنام سرگرد"ناصری؟"مطمئن نیستم فامیل بنده خدا رو ولی خداکنه این دنیا و اون دنیا ببخشه...هر افسر دیگه ای جای اون بود 10بار من یکی رو تحویل "ضد اطلاعات پادگان" میداد  کما اینکه " سروان بختیاری" نامی همینکارو بامن و 3تا بچه های دیگه کرد و قرار بود بخاطر خرابکاریها وشیطنت ها و غیبتها ما 4تارو بجای ستوان دومی سرباز صفر کنند وکردند تا15روز!! ولی بعدا از مرکز تهران بخشوده شدیم وهرکدام بسته به پرونده به اضافه خدمت

بسنده کردند که20روز شامل حال بنده شد....بگذریم...

سرگرد ناصری که قرار بود بما بیسیم و مخابرات یاد بده روزای اول که بیسیم رو میاورد سر کلاس برای یاد گیری سریعتر وسادگی کار میگفت کار با بی سیم یعنی"بنواف"!! بعد توضیح میداد که مثلا "ب"یعنی اول بیسیم را جای صاف مطمئن قراربدیم.."ن"یعنی ناوبری کنین و.جهات شمال و...را مشخص کنین و بهمین ترتیب تا "ف" یعنی فرکانس را تنظیم کنین .... برا اینکه یادتون نره با خودتون بگین "بنواف"!

من شیطنت میکردم میگفتم  پس جناب سرگرد بنواف زودتر میخایم بریم  نهار! پیر مرد طفلک ساده توضیح  میداد "نه جناب سروان برهان اینجوری نیست که؟! (آخه دانشجو وظیفه هم بودیم جلو جلو بما هم میگفتن جناب سروان ویادمه این خیلی کفر افسران کادر مخصوصا ستوان دوم های کادر را در میاورد چون 4سال حداقل تیپا خورده بودن و رژه رفته بودن تا شده بودن ستوان2 که بهشون بگن "جناب سروان" حالا ما از راه نرسیده شده بودیم جناب سروان!)چی رو بنوافم؟"میگفتم چه میدونم ویلون تار سنتور هرچی هست زودتر بنوافین جناب سرگرد یا که بنوازین ..گشنمونه بریم نهار....بچه ها 140 نفری توپ خنده رو میترکوندن و.....پیرمرد ساده 2باره و3باره توضیح میداد " نه اینجوری نیست که من برای اینکه یادتون بمونه میگم "بنواف" که هرحرفش اول کلمه یا کاری که باید انجام بدین تا بیسیم آماده بشه....."

و تا آخر کلا س این جریان تکرار میشد وخنده گوش فلک رو کر میکرد....یا حق تا ماجرای بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 3:17  توسط محمود  | 

3 - بخش سوم عجیب تر از....

پسر گفت"حاج آقا قدیمی ها راست گفتن اگه خدا بخوا که عمر کسی بدنیا باشه راهش روخوب بلده ونه پلنگ که همه فلک نمیتونن جونش رو بگیرن واگرم خدا نخواد کسی عمرش بدنیا باشه توخیابونم میره پاش بلغزه سرش میخوره بسنگ خون ریزی میکنه همونجا میمیره!!"

وادامه داد یادم نیست که مال همراهمون بود یا یکی رفت ازابادی مالی (منظورش الاغ –خربود که عشایر ازگفتن کلمات اخیر اکراه دارن وزشت میدونند ) آورد و.جسد خون الود پدرم رو 2-3تا دایی هام گذاشتن رو مال ودایی بزرگم مرتب میگفت سرشو بگیر بالا خون ازش کمتربره........

اونوقتا خان (حشمت خان) تازه ماشین خریده بود و4-5تاازاسباش بیشتر باغ چوبی بودن....

حرف از مرحوم حشمت خان شد نکته ای یادم اومد اجازه بدهید حاشیه برم (حشمت خان شوکت)

پدر حاج داوودخان سعیدی  وپدربزرگ همکلاس دوره دبیرستان ودوست عزیز بنده آقای رحمت الله

سعیدی بوده اند ومباشری بنام بهمن در همین(باغ چوبی) داشتن که یادمه وقتی اوایل دوره 2زندگی ام

وبا دوستان ان ایام مثل هوشنگ و..باتوپک سرپر میرفتیم اونجا شکار اوایل که مرا نمی شناخت میگفت" نه کبک های این کوه را نزنین ها اینا رو خود "حشمت خان" چند جفت آورده تواین کوه

ول کرده که زادوولد کنن زیاد بشن وحالازیاد شدن!!!وجدی نمیگذاشت(که البته خودش بزند)ولی

بعدها که رضایت داد اولین شکارزندگی ام (که یک کره6-7ماهه بود.کره بافتح ک مثل بره اینطرفا

به بزغاله اعم ازاهلی وکوهی میگویند) درهمین باغ چوبی باتوپک هوشنگ زدم.....

حاج غلام ادامه داد "قدرت خدا اسبای خوب خان بودن وتا داییهام اسبا رو زین ویراق کردن مادرم

گریه کنان مرکورکرم(دواگلی)روزخمای سروبدن پدرم زد و5-6 نفری راه افتادیم به سیرجون...

دایی بزرگم پدرموتوبغل گرفت سوار اسب سوگلی خان ..من ومادرم هم رویک اسب بقیه هم سوار

شدیم وتا ماحرکت کنیم دایی وپدرم نیم فرسخ جلو بودن تا رسیدیم دم بهداری شهر....

دم بهداری دیدیم دایی داره بایک تیمسار ارتشی ودوتا دکتر حرف میزنه والتماس میکنه وتیمسارو

قسم میده!!ماهاج وواج مونده بودیم یعنی چه؟؟!عوض دوا درمون براپدرم دایی بااین سرهنگ یا

تیمسار چکارداره ؟!

خلاصه مادرم طاقت نیورد واز دایی ام گریه کنان و دستپاچه پرسید "غلومرضا کجایه؟ اینا کی اند ؟"

دایی  مختصر گفت طاقت بیار اگه خدا بخوا بچه هات یتیم نمیشن حوصله کن..غلومرضا تواتاق عمله

ولی دکترا میگن اینجا هیشکارش نمیتونن بکنن ولی حوصله کن...وبرگشت پیش همون2تا که بعدافهمیدیم یکیشون تیمساره واون یکی که لباس سفید دکتری داره سرهنگه..(البته خوانندگان ارجمند

میدانند "تیمسار" لقب کلی امیران ارتش بود ودرجه نیست واین تیمسار احتمالا سرتیپ یاسرلشکر

یاحتی سپهبد بوده)وهمون تیمسار اشاره به پشت سرما کرد وچیزی به اون دکتر سرهنگ ودایی گفت

مابرگشتیم پشت سرمون نگاه کردیم تازه چشمامون به طیاره ای خورد که بالاش پروانه خیلی بزرگی

بود وروزمین اسفالت (احتمالا زمین بسکتبال یاوالیبال) بود.!!

5دقیقه ای نشده که دیدیم پدرمو رو تخت روون(برانکارد) آوردن ودایی ام باعجله اومد طرف ما ودستپاچه هرچی پول مادرم ودایی هام ازخونه آورده بودیم گرفت وخوشحال گفت خداتو بشم خواهر

میبینی چطور وسیله سازه ؟!تیمسار دلش سوخت اجازه دادباطیاره ما رو همراه خودشون ببره تهرون!!وهنوز تخت روون پدرم ودایی وتیمسار سوار نشده بودن که پروانه بزرگ طیاره(هلی کوپتر)شروع بچرخیدن کرد وگرد وخاک زیادی بهواکرد که چشمامونو بستیم ومادرم گریه میکرد

والتماس که منم ببرین  وهم تیمسار هم دایی ام تا آخرین لحظه سرشون رو بعلامت نه بالا میبردن...

وطیاره(هلی کوپتر)اززمین بلند شد واروم بالا وبالاتررفت وچرخید ورفت که رفت....

من ومادرم هنوز گریان وهاج وواج بودیم که دایی وسطی ام اومد گفت عوض گریه خواهر برو

خدارو هزار دفعه شکر کن فهمید ین انگار معجزه شده وچطور شد وکی بود؟؟این تیمسار بااون یکی

که رییس بهداری ستاد ارتش بود ازتهرون اومدن کرمون بعدش اومدن سرکشی پادگان سیرجون

بعد اومدن سری به بهداری شهر بزنن که قدرتی خدا همون وقت اینا بااسب هراسون ازدر بهداری

میان تو..!!(اسم هر3تادایی هاشو میگفت که من فراموش کرده ام)تیمسارم ازرییس بهداری میپرسه

اینا کی بودن چی شده؟؟ اونم میگه گویا باپلنگ درگیر شده پلنگم کشته ولی خودشم درحال مرگه.!

حالام بردنش تهرون برو خدارو شکر بکن نه گریه زاری....

(توضیحا عرض کنم این "پایگاه نیروی دریایی"که حالا درسیرجان هست نوه ونتیجه پادگانی هست

که ازوقتی من بیاد دارم وقبل ازآن درسیرجان بود وخوب بیاد دارم که دایی بزرگم آقای پروفسور

محمدحسن کریمی نژاد استاددانشگاه تهران ونویسنده چندین کتاب ژنتیک درهمون پادگان افسروظیفه

ودکتر بودن واسبی بنام جیران و.مصدر(سرباز وظیفه ایکه پیشخدمت افسری درطول خدمت است).....داشتند..

1هفته-10روزی شد دایی ام ازتهرون برگشت براپول..پول زیاد...ما اونوقتا گوسفند خیلی داشتیم

2000-2500 تاگوسفند داشتیم(که پدر به اعتراض گفت بیشتر...! پیش ازدرگیری ام باپلنگ3000 تا گوسفندم بیشتر داشتم..که دایی هات مفت داده بودن حراج کرده بودن.!)    

500تایی سری اول دایی ام فروخت غیر ازحلب های روغن وپنیرو...پول کردکه برگرده تهرون

ببره براخرج عمل وگفت از اینجا باتیمساررفتیم خودش سفارش کرد بریم" بیمارستان شوروی تهران" 

که بعضی پرستارا زبون مارو بلد بودن یا ایرانی بودن ولی دکتراییکه تاحالا30-40تاعمل روغلومرضا کردن همه روسی بودن.و تاحالا فقط نرمه استخون ازلابلا بازوش در میاوردن ..خلاصه دایی ام هی رفت تهرون پولاش تموم شد برگشت...

300تاگوسفند دفعه بعدش 500تا دوباره500تا2ماه بعد400تاهی فروختیم پول کردیم دایی برد...

1دفعه خیلی مادرم اصرارکرد من ومادرم همراهش رفتیم که خیلی پول همراهمون بود و3تایی

مواظب پولها بودیم تارسیدیم تهرون ورفتیم بیمارستان شوروی که خیلی بزرگ ومجهزبودولی

وقتی باهزار مکافات ازپشت شیشه فقط گذاشتن نگاه کنیم ناامید شدیم ومادرم خیلی گریه کرد..

پدرم روتختی بیهوش افتاده بودوچندتا لوله وسیم وسرم وچیزهای دیگه بهش وصل بود....

ماهمراه دایی برگشتیم ولی ناامید !چون وضعی که دیدیم با اونهمه خرجی که کرده بودیم

ناامید کننده بود وتازه باز هم گفته بودن هنوزخرج داره ومیومدیم که بازم گوسفند بفروشیم!!

6-7ماه گذشته بود وازگله های 2-3هزارتایی گوسفندا حالا دیگه فقط200-300تامونده بود!

وبعدازعید دایی بزرگ ودایی وسطی ام راهی تهرون شدن ...."

پدر گفت"بذار خودم بگم :وقتی چشماموواز کردم تاربع ساعتی تار میدیدم..بعدش که سفیدپوش

2-3نفر روتشخیص دادم خیال کردم مرده ام وایناتو اون دنیا وفرشته ملاءکه اند....

فکر کردم اینجا کجاس واینا کی اند؟!!تو این فکرا بودم که یکیشون جادخترم باشه به زبون خودمون

گفت پدرجون حالت خوبه؟ چطوری؟گفتم شما کی هستی؟ اینجا کجایه؟ گفت اینجا بیمارستانه تهران

شما با پلنگ درگیر شدی جنگیدی..یادت میاد؟؟فکرکردم پلنگ..پلنگ!!راست میگه قلو پسرم قلوکجایه؟خندید گفت قلو نمیدونم ولی 2نفر اقوامت هستن ورفت 5دقیقه ای شد دوتابرادرزنم

اومدن کنارم ذوق کردن گریه کردن ...بزرگی داشت میگفت غلومرضا میفهمی چند وقته اینجا

بیهوش بودی ؟ازپیش ازمیزون(مهر)..حالا بعدازعیده سراسر زمستون خواب بودی!!!

داشت میگفت که دوتادکترفرنگی اومدن اخم کردن ..بیرونشون کردن....

از پنجره بیرون نگاه کردم همه جاگل وسبزه(چمن)ودرخت چنار بود مثل بهشت  باورم شد

فقط حیرون مونده بودم من تو دهنه بیدو بودم باجونور درگیر شدم چطوری سر از ایجا درآوردم؟!

یک هفته بعدش مرخصم کردن بادوتا دایی های قلو اومدیم سیرجون وبعدش باغ چوبی که کم کم

فهمیدم اگرچه پلنگ منونکشت ولی انگار یکجا2000تاگوسفند ازم گرفت!!

آقا بشوخی یاجدی گفتن ای بشر ناشکر و حریص!! و شعری در این رابطه خواندند که درجواب گفت نه آقا شوخی میکنم الانم ازخواست خداودولتی سرت 2000تایی شدن....ووقتی پدروپسر خداحافظی میکردن من پررویی کردم و1باردیگه خودکار را ازاینطرف سوراخ بازوش به اونطرف وبرعکس عبور دادم..و دلم میخواست چند دفعه دیگه ام اینکارو تکرار میکردم که آقا دعوام کردن گفتن "بس است دیگر فرزند....واونا رفتن وهمه ما هنوز حیرت زده......ّّّ"پایان"    

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 0:53  توسط محمود  | 

عجیبتر از علم قسمت دوم

قبل از ادامه نقل ماجرا اجازه بدین دوسه نکته را عرض کنم :

الف-تیتر این نوشتار را بمنظور خاصی "عجیب تر...."نوشتم از جمله اینکه اخیرا که پسردومم سهراب(نویسنده آوای وحش) این ماجرا راازقول بنده برای عزیز ومحترمی ازنزدیکان یعنی

آقای دکتر علی آقا نشاط خواهر زاده عزیزم نقل کرده گویا ایشان ابراز شک وتردید کرده.....که

"این ازنظر علمی ممکن نیست وپرده دیافراگم بین قلب وشش با معده هست و......

که اولا بایشان اطمینان میدهم تمام چیزیکه بچشم خودم دیدم وشنیدم بی کم وزیاد عرض میکنم..!

ثانیا از ایشان خواهش میکنم که به مادر بسیار محترم خود خواهر عزیزم سرکار حاجیه بتول خانم

نشاط رجوع کنند که فقط2-3سال ازمن کوچکتر وناظر وشنونده ماجرا بودند ...

ثالثا برای خودم پیش آمده ودر اولین خاطره ایکه خدمت خوانند گان عرض شد یعنی ماجرای سفرم

از سیرجان بشیراز باموتور"مچلس" وفرو رفتن در باتلاق گل و8ساعت کشیدن آن موتور500کیلویی

(با گلهایش)تک وتنها حدود35متر روی زمین که درشرایط عادی نیم متر هم قادرنبودم وترس ازمرگ یاترشح آدرنالین یا....چطور قدرت انسان را (وحیوان را وقتی زخمی میشود فرق نمیکند)

صد برابر میکند وغیرممکن را ممکن میکند وبنده ده ها مورد آنرا شاهد بوده ام....

ب-  "قلاعگر" که لقب حاج غلامرضا بود اینطرفا بکسی اتلاق میشود که ظرفهای مسی رابا

لایه ای از قلع از داخل میپوشاند ومن وقتی بچه بودم دم مغازه قلاعگری حیرتزده تماشا میکردم

که چطور شاگرد قلاعگر با "حرکات موزون"!!دقیقا مثل رقص با پارچه یا گونی آغشته به قلع

مذاب باپای لخت در حالیکه دست را بدیوار حایل میکرد باسرعت قر میداد ودرون قابلمه یا دیگ

خودمان(یا دیگران)  را که آورده بودم سفید ورنگ کرم یا نیکل براق میکرد.واستاد قلاعگرهم

ته مغازه مشغول تهیه قلع مذاب برای ظرف بعدی بود.واین "سفید کردن مس ها".هرازچندماهی

باید تکرار میشد والا غذا یا ماست درانها سمی میشد .(باهم ترکیب میشدند)..

ج-اینکه حاج غلامرضا چرا لقب قلاعگر داشت!؟ برای خود بنده هم هنوز معما باقی مانده..

چون تا انجا که من یاد میدادم او چند گله بزرگ گوسفند داشت ودامدار بود بعلاوه اینکه دستی

به تفنگ داشت وسری به سودای شکار......

د—اینکه اسم پدر وپسر چرا شبیه هم بود !پدر که حاج غلامرضا بود و2-3سال بعد فوت کرد؛

اما پسرش احتمالا "غلامحسن یا غلام حسین یاغلامعلی "بود که برای اختصار باو"حاج غلام"

میگفتند وبسیار بلندقد وچارشانه بودوجالب اینکه پدرش درطول نقل این ماجرا چند بار تاکید

کرد که "من اونوقتا خیلی هیکل دار ورشید بودم ودو تاهیکل این "قلو"را داشتم!!!ومن پیش خودم

فکر میکردم چه دروغی؟!!این پیرمرد خمیده چطور ممکن است حتی اندازه این حاج غلام باشد؟

چه رسد باینکه بزرگتر ازاوباشد وباخود استدلال میکردم که آدما ازجوانی ببعد دیگه جثه شون

بزرگتر نمیشه ولی کوچکتر که دیگه نمیشن؟!؟حالا میدانم که نه خیر کوچکترهم میشن قدشون

حتی کوتاهترهم میشه....!!...وحالا ادامه ماجرا :

ما هنوز بهت زده باخنده ومسخره بازی داشتیم خودکار را ازاین طرف باونطرف وبرعکس آن

عبور میدادیم که پیر مرد کلاه دوره دار خود را برداشت وسرطاسش نمایان شد ودر حالیکه

سرش رامیچرخاند که آقا ببینند گفت "جونور پشت سرم روهم همینکار کرده."...وماهمه خیره

شدیم به پشت سرش ...جل الخالق..!

4تا گودی هرکدوم بقطر3سانت وعمق2سانت جای پنجه پلنگ پشت سرش بود!!

بی اختیار عقب رفته بودیم که پیرمرد گفت "نترس بچه ام اینام پلاستیکه بیا دست بگیر" ومن رفتم

  ودست گرفتم و1-2تابچه ها..مثل همون بوش تو بازوش هر4تا گودی سرد بودن وصورتی رنگ!!

پیرمرد ادامه داد هردفعه پلنگ با غیظ وغرش دهنشو واز تر(بازتر)میکرد دست شکسته موبیشتر

فرو میکردم تو..آقا گفتن "مگر چاقونداشتی؟حاجی چاقوی شکاری؟

منتظرجواب همگی چشم بدهان پیرمرد دوختیم گفت "ای آقا مگر جونور فرصت داد من حتی فکرکنم

تاچه برسه باینکه توکیسه ام(جیبم)دنبال چاقو بگردم ودرش بیارم وتیغه اش رووا(باز)کنم .بزنم...

دستموفرو میکردم که دل وجگرش رو چنگ بزنم وبکنم تااینکه حس کردم چیزی دل دل میزنه کنارناخنم......بیشتر چپوندم دستمو تواشکمش(شکمش)تا گرفتمش تو مشتم!!انگارخیلی دردش گرفت

که باغیظ وغضب دهنشو بیشتر واکردوبالاتربازوم روگرفت ودهنشوبهم فشارداد تررق ترق تررق..

حالا با چارتا پاش که همشون ازخنجر تیزتر بودن فروکرده بود تواشکمم(شکمم)-پاهام ومثل پارچه

جرمیداد..ولی دلش(قلبش)رو ول نکردم ...داشتم ازحال میرفتم خودم فهمیدم ..همه زورمویکجاجمع

کردم تو دلم گفتم "یا مرتضی علی"ازبنجا ازبیخ کند مش !!ودیگه هچی نفهمیدم وازحال رفتم (غش کردم .بیهوش شدم...باقیشو قلو باید بگه......

همگی چشم بدهان حاج غلام پسردوختیم........

گفت عرض کردم وقتی باداییهام رسیدیم همه جا خون بود خون که معلوم نبود خون پدرمه یاخون

پلنگ...بعضی جاها خون راه افتاده بود توسرازیری..نعش پدرم یکطرف لاشه جونورم چند گزاونطرفتر...مادرم شروع کرد به توسرخودش زدن وموکندن منم بلند بلند گریه میکردم داییهام

آروم اشک میریختن وتو پیشونی خودشون میزدن.........

  دیدم که دایی بزرگم رفت طرف جسد پدرم بعد نشست گریه من ومادرم بیشتر شد با اینحال دیدم

که خم شده رو سینه پدرم تعجب میکردم میخواماچش کنه؟چند دقیقه ای گذشت یکدفعه دایی ام

بلند داد زد کو ساکت بشین بفهمم زنده یه؟!همه ساکت شدیم حتی مادرم ...دوباره سرشوخوابوند

رو سینه اش بعدش بلند گفت "خداتو بشم یه زنده یه زنده یه هنوز!!"

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 19:8  توسط محمود  | 

عجیبتر از علم قسمت اول

1-انگار عادت شده که بنده همیشه بعداز یک غیبت طولانی!! با یک عذر خواهی خشک وخالی از

 خوانند گان ودوستان سروته قضیه روهم بیارم؟!؟

2-قرار نبوده ونیست که همه عرایض بنده از تجربیات شخص خودم باشه؟؟اگرچه هنوزحدود30-40

ماجرا از6دوره زندگی خودم باقی مانده که ارزش عرض کردن رادارن...ولی برای تنوع هم شده اجازه دهید این بار از دیده ها وشنیده هایم بگم که هیچ ربطی به خودم نداره؟

3-مجله خوب "دانستنیها"20-30سا ل قبل بصورت سریال مدتی مقالاتی داشت با عنوان "عجیب ترازعلم" که شامل ماجراهای عجیب واقعی بود وقول داده بود که آخرکار آنها را یکجا بصورت

کتاب منتشر کند که کرد ( وبنده یک نسخه آنرا درکتابخانه ام دارم که واقعا خواندنی است) ..

ولی ماجراییکه میخوام عرض کنم هیچ ربطی به آن کتاب ندارد!!وفقط تیتران یکی است...

حدودسال45بودبا یکی دو سال تقریب که "حاج غلامرضا قلاعگر"که حدود80ساله بود با پسرش

"حاج غلام"که حدود50سال داشت ایام عید اومدن خدمت آقا .من ویکی دوتا از خواهر برادرها طبق

معمول مشغول پذیرایی چای وشیرینی بودیم که آقا حرفهای "حاج غلامرضا"را قطع کردن وبلند همه اهل خانه را امر به آمدن وگوش کردن دادند" رضابیا محمود بیا بتول بیا زهراو حاج بی بی شماهم بیا !!!!

وهمه اومدیم متعجب وحیرت زده که سابقه نداشت این احضار همه بچه هاو حتی بی بی!!

بعد آقا خطاب به "حاج غلامرضا"گفتن حالا از اول ودو باره نقل کن.....گفت چشم....

توضیحا عرض کنم من قبل ازان جسته گریخته شنیده بودم "حاج غلامرضا" که شکارچی بود

ودامدار با پلنگ درگیر شده وجنگیده وعاقبت بادست خالی پلنگ را کشته!!

در حالیکه دور تادوراتاق همه نشسته بودیم وبچه ها منجمله خودم سعی میکردیم نزدیکتربحاجی

باشیم اینجور تکرار کرد:

این قلو10-12 سال داشت (بااشاره به پسرش که حاج غلام بود و40-50ساله )که ما گله هامون

رو آب "باغ چوبی"بودن وپلنگ فشار اورده بودوهرروزوهرشب یا گوسفندپاره میکرد یا بلانسبت

الاغ ازمون میشکست ..دیدم نصف خرامونوشکست وخوردوبدتر ازهمه چی هیشکی حاضرنبود

همراه گله ها بره...

شب گفتم" قلوصاب زود میای همرامن بریم ازدهنه "بیدو" بالا روآب بیدو شاید شکارم قسمت باشه

این جونورم بیشتر تو همین دهنه کمین شکاره؟ " پسرش بعلامت تایید سری تکان داد وگفت حاج آقا

خوب یادمه ازهمون بچگی عاشق شکاربودم...پدرش ادامه داد تفنگ دولول سر پر ریشارد انگلیسی

داشتم به 2تا این ته پر احالایی میارزید!!(من تو دلم خنده ام گرفت چون اون موقع درست همزمان با دوره دوم که با توپک هوشنگ میرفتیم وباباش شبیه همین حرفهارو درمورد 2لول سرپرش میزد)

تفنگ رواوردم وارسی اش کردم یادم اومد که هر2تالولش چارپاره پرزور پرکردم...

سحرقلودیدم خودش بیداره وکیسه ساچمه باروتی هم آماده کرده ..آذوقه برداشتیم دم خونه کیسه روازش گرفتم توقوطی چاشنی دون گشتم 4-5تاچاشنی خوب جداکردم 2تاش روگذاشتم روپستونک   باقی رو هم توکیسه (جیب) جلیقه دم دست  وراه افتادیم..........

کمرکش دهنه رسیده بودم که ناغافل دیدم جونور کف شیله خودشو پناه سنگ قایم کرد ولی د مش برابربود ورگشتم ÷شت سرم قلو 10-20گزی(متری)عقب من بود اشاره کردم بشین وچخماق لول

راست بالا کشیدم که دیدم ای پدرم بسوزه روهوا غرش میره ومثل باد تو سرازیری داره میا!!!!

10-15گزی رسید سینه شو نظرگرفتم زدم گل کرد(یعنی چاشنی دررفت ولی باروت نه!!!)

 فرزی چخماق لول چپم کشیدم بالادیدم پلنگ با2تاخیز رسیده 2گزی ام زدم یا ابوالفضل دوباره گل کرد....لعنت شده جونور مثل دیواری یاسقفی خراب بشه روسرآدم همینطور روسرم خراب شد....

پیرمرد از حرف زدن خسته شده بود...اشاره کرد به پسرش قلو تو بگو باقیشو....

حاج غلام پسر(که یادم رفت عرض کنم خودش حالاهم گله دار بزرگی بود وهم شکارچی قابلی ودر

حیات مرحوم آقا چند بار رفته بودیم همین " باغ چوبی"یا 2ک.م شما ل آن "رزو"و2-3 روز آنجا

مهمان بودیم براشکار...وآن پدروپسرهر2راخدا رحمت کند که ازعشایر اصیل سیرجان بودند ...ولی

نوه حاج غلامرضا وپسرحاج غلام آقای"پورشاه آ بادی"درمعدن گل گهرسرنگهبان بود وبسیار بامعرفت وهمیشه اصرار میکردکه "حالا آّبسال شده وگله هامون "رزو"یا"باغ چوبی"اند تشریف بیارین اونجا کشک وماست وکره فراوون شده شکارهم فراوونه  حتما بیاین اونطرفا..." ومن همینجا

از ایشان عذر خواهی میکنم که بدون سانسور صحبتهای پدروپدربزرگ اورانقل میکنم......)حاج غلام پسر گفت من اول گریه شدم که جونور داره پدرمو اینجوری تکه پاره میکنه بعددیدم گریه فایده

نداره..چند تا سنگ بزرگ بهش که یکدفعه پدرمو ول کرد وباچشما زردش نگاهی بمن کرد وغرشی

کرد خیلی ترسیدم گریه کنان رفتم خونه بمادرم ودایی هام گفتم بیایین پلنگ بابامو کشت دایی هام 3تاشون با چوب وبیل وهرچی بود بامادرم تا اونجا دویدیم وقتی رسیدیم دیدیم کار ازکار گذشته!!

نعش پدرم یکجاافتاده لاشه پلنگم اونطرفتر.....20متردر20مترم سنگهاغرق خون اند

پدر که حالا نفسی تازه کرده بود رشته کلام راخودش ادامه داد..توسرازیری من وجونور روهم غلط

میخوردیم دنبال سنگ بزرگی میگشتم که یافتم اونقدرباسنگ بزرگی که یکدستی بزور نگرش میداشتم

توسر جونور زدم که دستام پرخون شد ولی انگار سنگ روروسنگ بزنی فقط دست خودم درد میگرفت .!باچنگالهاش تمام بدنموپاره پاره کرده بود.....وازهمه جام خون میریخت..

یادم نیست چطور شد اول اودهنشوبازکرد دستم رو گرفت یاخودم عمدا دست تودهنش کردم !!

صدای شکستن استخوان بازوی راستم راخوب میشنیدم!!!که انگار شاخه های خشک درختی روپشت سرهم بشکنی ترق تورق تررق بعد آستینش رابالا زد ...خدای من این چیه؟!!؟؟یک سوراخ بالاتراز

آرنج ودرست وسط بازوی پیرمرد بود وخودش به آقا گفت اون قلمو بدین ووقتی خودکار راگرفت اونوازاینطرف وارد وازطرف مقابل خارج میکرد!!ماهمگی حتی بی بی حیرت زده باین صحنه نگاه

میکرد که خودش روبمن که خیره مونده بودم گفت بیا بچه ام بیا خودت امتحان کن ودرحالیکه ماها یکی یکی میرفتیم این آزمایش عجیب رو تکرار میکردیم گفت تمامش پلاستیکه!!!ووقتی من دقت کردم دیدم سوراخ سراسری رنگش مثل گوشت وپوست بودولی سرد بود یک بوش پلاستیک که قطر

داخلی آن خودکاربیک براحتی ازش عبور میکرد وقطر خارجی انرانمیدانم چقدربود...پیرمردگفت

کار روسها بلشویکه..وپسرش گفت منظورش " بیمارستان شوروی تهران" است  ...(پایان بخش اول)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 23:3  توسط محمود  | 

11---2 کلی که اشتباه گرفته بود!!!!

صدا عجیب وکاملا غیر عادی بود.چون آدم مثلا بچه ها اگر بودن از پایین میومدن !ولی این صدا ازتو همین محوطه زندون و دیوار اطرافم اومد!!!!از توسوراخهای تیرکش نگاه به دور ونزدیک میکردم که ناگهانی دیدمش!!!!!

یا ابوالفضل !!!!!یک کل بزرگ و سفید با طوق قهوه ای وشاخهای شمشیری بطول یک متر وریش بلند باابهت!!

روبروی من وایساده بود وخونسرد با چشمهای زردش بمن خیره شده بود! ونه تنها نمی ترسید برعکس بنظرم میومد که پوز خندی هم میزند !!(که یعنی برو جوجه شکارچی برو....برو بابزرگترت بیایین ..یا صبرکن خودت بزرگ شدی بیا .منتظرت میمونم!)....

حقیقت اینکه من خشکم زده بود وحتی میشه گفت کمی ترسیده بودم! وقتی یادم اومد که لول چپ توپک که چارپاره بود چخماقش خراب است و........کل بزرگ بعد ازورانداز من بی اعتنا رفت سر حوضک آب و قورت قورت آب میخوردومن حتی صدای آب خوردنش رامیشنیدم!به شال قبای من برخورد وبافکر اینکه راه نزدیک است و با همون ساچمه هم می افتد چخماق لول راست ساچمه را2پله بالا بردم وبادقت پشت دستش راهدف گرفتم وماشه را کشیدم....صدای توپک که بخاطر کوتاهی لول زیاد بود باید اول صبر میکردم دم ودود آن تموم بشه!!

بعد ببینی چی شد !!!وقتی دودها تموم شد با منظره تماشایی روبرو بودم.........کل بزرگ مثل اسب مسابقه ای دور اون میدونگاهی  باتاخت میدوید ومی تاخت !!؟جل الخالق .یعنی چی؟

سقف بوته ای کچه را خراب کردم وبلند شدم وایسادم.....تفنگ بدست وحیرت زده!!!کل لحظه ای توقف کرد ولی دوباره تاختن را ادامه داد...

چخماق چپ را بالا کشیدم ودرحالیکه او به تاخت دور میدونگاهی میدوید من هم همراه با او توپک را بقول

اینطرفا "توو"میدادم وچخماق رامحکم نگه داشته بودم!!تا بالاخره یا شست چپم خسته شد!یا بنظرم اومد

که الان میزونه چخماق رو ول کردم.... حیوان لحظه ای توقف کرد .من میخواستم خوشحالی کنم و داد بزنم  که افتاد !ولی ناگهان دیدم به تاخت دارد میاد بطرفم برای حمله!!!!!!

که من بخود اومدم وتوپک بدست بطرف پایین وبچه ها فرار کردم.........بچه ها هم که صدای2تاتیروپس تیر  شنیده بودند هوشنگ گفته بود "حتما به شکار تیر زده " ازپایین خوشحال به طرف من میدویدند که با صحنه خنده دار بنده شکار چی باتوپک جلو وبه پایین میدویدم وکل مست هم به تاخت منو تعقیب میکرد !!!! حالا هم بعداز50سال که یادم باون صحنه میاد واقعا خنده داربود.....

حالا ما4نفری جلو وحیوان مست هم تعقیب ما جوجه شکارچی هابه تاخت میدویدم.. (اواخر مهر یا اوایل آبان بود و فصل مستی   کل وبز)...بعد ازصد متری تعقیب وگریز حیوان مسیرش را عوض کرد و از دیواره اریب بالا رفت ولی سر بلندی که رسید برگشت وخیره بما چندین بار صدای مخصوص "پرک—پرک"کل وبز وصدای خاص کل مست راسرداد بعد پناه شد....

حالا هوشنگ افتاده بود رومسخره بازی وادای کل رو درمیاورد بعد خودش اونقدر میخندید که اشک از چشماش سرازیر میشد وماهم از خنده او دوباره خنده مان میگرفت...بعد من خودمو جمع وجور کردم ولج کردم که تیرهام خورده و برگشتم ازتو گچه کیسه چرمی ساچمه باروتی را برداشتم وباعجله هر2لول توپک رو چارپاره 9دانه پرکردم و تو ی میدانگاهی وبعد مسیر حیوان دنبال مثلا رد خون گشتم!!در حقیقت میخواستم خودم رو نشکنم والا علیرغم بچگی وبی تجربگی در باطن میدانستم که ساچمه های تیر اول حتی ازپوست اون کل تو نمیرفت تیردوم هم که با اون وضع مضحک حیوان می تاخت ومن توپک رو همراش "توو"میدادم ومیچرخوندم و اصلا هدف گیری درکار نبود هرچه گشتیم  حتی رد چارپاره هارو ندیدیم!!

ولی من ول کن نبودم وحسین رو هم تو رودروایسی دنبالم کشاندم بالا ...تاغروب شد وبرگشتیم پایین.....حالا تازه اول مسخره بازی هوشنگ وبچه ها شروع شده بود....داشتیم دنبال هیزم می گشتیم تو تاریکی یکدفعه هوشنگ درحلیکه صدای کل مست رو تقلید میکرد خطاب بمن میگفت "فلانی فرار کن کل مست اومد گمونم تورو بابز اشتباه گرفته .فرارکن.."یانصف شب رفته بود 40-50متر بالاتر برا دستشویی برگشتن صدای سنگها را با پا درمیا ورد و باصدای کل مست دادمیزد فرارکنین اومد ..اومد...کی قیافه اش بیشتر به بز میخوره؟وبعد خودش اونقدر میخندید که اشکش در میومدوبقیه ازخنده او ...تقریبا اون شب تاصبح شاید 1-2ساعت خوابیدیم ...

 یادمه وقتی برگشتیم وماجرا را برا "آقا" تعریف کردم .(درجواب آن مرحوم که همیشه بعدازبرگشتن ما

از شکار حتی اینجورشکارهای بچه گانه!می پرسیدن " فرزند بگو چه بوده است محصول عمل؟؟ آقاگفتن" دراون شرایط تو بهتر بود  همان لول راست را که ساچمه پرکرده بودی .تفنگ رابی سروصدا میاوردی داخل کچه و روی ساچمه ها وپارچه آنها چند دانه چارپاره ولی نه 9عدد مثلا5-6دانه میگذاشتی وپارچه کوچکی روی آنها باسنبه فقط میفرستادی وکمی فشار  که نریزندونه کوبیدن با سروصدابعد جای حساس مثل همان پشت دست حیوان میزدی میوفتادو  وقتی درمورد اضافه وزن سرب ها اعتراض یاسوال کردم گفتن درسته که وزن اضافه سرعت ساچمه وچارپاره رو کم میکرد ولی نه اونقدر .دراون شرایط بهترین بود...."پایان"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:21  توسط محمود  | 

11- کل (پازنی) که اشتباه گرفته بود!!!

اگر خوانندگان ودوستان یادشون باشه : بنده طول وعرض زندگیم را اول به 5 دوره تقسیم کردم که بعدا یک دوره جدید0-1 یانیم هم اضافه شد وعملا6 دوره شد وقرارمان این شد که بدون توجه به تاریخ وبرای تنوع خاطره ای هر بار از دوره ای ازاین 6 دوره نقل کنم......

دوره1 زندگیم (کلاس7-9) اوایل دهه 40 بود که با هوشنگ وحسین ویکی دیگه از دوستان شکاری راهی همون

چکو چاه رستم (که تازه یادش گرفته بودیم ودقیقا در آخرین خاطره ترسناک عرض شده که 20سال بعد رفتیم.عرض شد)شدیم با چه موتوری –وسیله ای یادم نیست...

شب قبل از سفر خونه هوشنگ جمع شدیم وهوشنگ توپک کذایی(سرپر دو لول کوتاهی که قبلا شنیده این)

را آورد وتوضیح داد که لامصب چخماق لول چپش تازگی سرپا وانمیسته وپس از اطمینان از خالی بودن آن یکبار

بی چاشنی ویکبار باچاشنی آزمایش  کردیم... بله چخماق  چپ را هرطوری بالا میاوردیم بمحض رها کردن آ ن

چخماق هم میچکاند!!!!    

چاره چی بود؟ از خیر شکار رفتن که نمی شد گذشت!!باهم کوثره ومشورت کردیم نتیجه این شد که اصلا فرض

میکنیم تک لوله فوقش فقط از لول راستش استفاده میکنیم...وبا این نتیجه گیری قرار شد فرداصبح مقدمات را

آماده وبعد از ظهر حرکت کنیم...وکردیم...

یک ساعتی تاغروب مونده بود که رسیدیم "چکو چاه رستم" که شکارگاه خوبی بود (وهست وگویا ازپارسال منطقه حفاظت شده اعلام شده بواسطه همسایگی با پارک ملی بهرام گور که خوشبختانه بیش ازصد راس

گورخر درآن هست"این چکو-چاه رستم در حقیقت 2تا آب هست یکی پایین تر –چاه رستم-که جاویه داشت و

چوپانها از چاه آب میکشیدند برا گوسفنداشون ومازاد آنرا کبک وشکار میخوردتد وهمیشه اونجا توقفی میکردیم

به بهونه بررسی ولی درحقیقت برا خنک شدن موتور که یک فرسخ آخری را همش سربالایی رفته وداغ کرده بود

و از چاه تا چکو سربالایی تند میشد وهمش دنده1 باید میرفت...

واما چکو درحقیقت محوطه تقریبا دایره مانندی بود که فقط از پایین امکان رفت واومد رو  داشت  وبقیه اش "زندون" یعنی دیوار 80-90درجه بود که آدم نمی تونست بسادگی رفت واومد کنه از این حاشیه رفتن عذر خواهی میکنم بعدا خواهید دید لازم بود....

از چند جای این دیوار سنگی آب چکه میکرد ویکجا میشد وحوض کوچکی را آب میکرد واگر آبسال  بود حتی

بعدش 10-20متری جاری میشد...وقتی بالا رسیدیم دیدیم کجه (کومه) خوبی  روبروی حوض که اسکلت پایین

آن سنگ وبالای آن شاخ وبرگ الوک(همان بادام کوهی) است آماده است !!!!یکی یکی درآن نشستیم وسوراخهای دید وتیرکش های آنرا امتحان کردیم وبعد کارشناسانه!!!سری به تایید و رضایت تکان دادیم...

بعد برگشتیم جای موتور که200-300متری پایینتر بود برای تهیه شام وآتش چای وجای خواب.........

یادم نیست توپک راکی پرکردم همون غروب یاشب تونور چراغ قوه..ولی باوجود خرابی چخماق چپ !

طبق عادت لول راست آنرا ساچمه ولول چپ را چارپاره 9دانه پرکردم وشام وچای و خواب.....

صبح که بچه ها طبق معمول خواب را ترجیح دادن ومنم ازخدا خواستم باونا تاکید کردم سروصدانکنین بعدم لااقل

1ساعت دیگه بلند شین چای درست کنین تا اونوقت منم تیر زده ام ورفتم بالا نشستم وگوش بصدای قشنگ کبکها که ازهمه طرف نزدیک میشدن !

یادم نیست تا ساعت9-10چندتاتیر زدم یاچندتاکبک ..فقط یادمه که توپک 2لول حالاتک لول شده بود وهمون لول

راست را مرتب ساچمه پر میکردم ومیزدم  ودو باره پرمیکردم..وتمام مدت لول چپ چارپاپاره پر وچاشنی گذاشته

هم بود!!.....طبق معمول چند روز موندیم وخوشبختانه بعلت بی تجربگی وکم صبری بمحضی 2-3تا جفت میشدن ماشه راست رامیکشیدم وباهمون2-3تاچقدر خوشحال میشدم؟!؟(بعدها ازپشت فرمان پیکان جوانان

تیر10تایی کبک ویا23تاتیهو هم زدم!شرمنده)....بگذریم یادم نیست روز دوم  بود یاسوم چون هرچی میزدیم

یاظهر کباب میکرد یم یاشب....

نیم ساعتی تا غرو ب مونده بود ومن با بی صبری منتظر بودم 2تا که جفت بودن بشن3تا چون یکی نیم متر عقب تر بود ومردد که بیاد پایین  یانه..............

که یکدفعه صدایی عجیب وغیرعادی منو ازجا پروند!!"گرومب-گرومپ"!!بیشتر کبکها پریدند واونایی دورتر بودن دورتر شدن!!خدایا این چه جور صدایی بود؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:29  توسط محمود  | 

برخورد با مرگ....قسمت پایانی

"مهندس من دیگه یه قدم هم نمی تونم بیام....قسمت منم این بود! که ایجا  و  امروز بمیرم....به منصورو  بگو...(اسم پسر بزرگترش منصور  بود که 10-15 ساله بود...)" حرفش را قطع کردم و اول کمی از آب داغ باقی مونده دادم بخوره که با وجود خشکی دهان دستم را عقب میزد و میگفت خودت بخور و زودتر برو تا روزه به جایی برسی و توبره و فشنگهای جیبش را تحویل من میداد....اول با ملایمت گفتم آقارمضون بلند شو بریم 1ساعت دیگه میرسیم به آبادی و ملاجی و تا دلمون بخواه  آب خنک میخوریم بعدشم که پیاده نمیریم... یکی پیدا میشه با موتوری-ماشینی مارو تا زیداباد و خونه تو....دیدم بیفایده است..............

ربع ساعتی ملایمت و در عین حال فکر کردم ....ناگهان بلند شدم و تفنگ را مسلح کردم  و 2تا فشنگ ساچمه گذاشتم توش و درحالیکه از خشم دستام میلرزید داد زدم "بلند شو راه بیفت مقصر اصلی خود تویی که حالا ایجا ولو شدی رو زمین و برا من آبغوره میگیری و وصیت میکنی! تو که نیای منم از راه میففتم و مجبورم کنار جنابعالی بشینم منتظر عزراییل!! شروع کرد به قسم خوردن" به پیر به پیغمبر نمی تونم به جون منصورو بخوام بیام هم نمی تونم دیگه ...شما چکار من داری آبم اندازه 1نفر نداریم چه رسه به 2نفر شما همه آبها رو وردار زودترم برو شب نشده بجایی برسی. منم قسمتم این بود کنار همین لاشه ها لاشه بشم فقط به منصورو بگو..(هر وقت اسم پسرشو میگفت گریه هاش سوزناکتر میشد)....

چند قدمی رفتم عقب و در تفنگ رو بازکردم فشنگهای ساچمه رو درآوردم و نشونش دادم و گفتم ببین مخصوصا ساچمه گذاشتم که زخمی و زجرکش بشی شوخی هم باهات ندارم بلندشو راه بیفت........و الا میکشمت بعد راه میفتم..چاردست وپا بطرف من اومد و التماس میکرد نه نه همون چارپاره بزن خلاصم کن...عقب تر رفتم و ضامن تفنگ را آزاد کردم و 2-3متر سمت چپش قراول رفتم و ماشه لول پایین را کشیدم صدای نهیب تفنگ بلند شد که بوی مرگ آن منطقه وحشتناک را کامل میکرد!! رنگ از روی رمضان پرید و صورتش سفید شد دلم میخواست او را بغل کنم و ببوسم و عذرخواهی کنم ولی صلاح نبود.....با قیافه جدی گفتم میخواستم اول دست راستت رو فلج کنم حیف دستم لرزید تیرم خطا رفت! ولی ایندفعه خاطر جمع باش خطا نمیره و درحالیکه به آرامی طوریکه متوجه نشود ضامن را عقب زدم و دست راستش را نشانه رفتم .....که دیدم تفنگ معجزه خودش را کرده و رمضان گریه کنان از زمین بلند شد و بحالت قهر زیرلب گفت این همون گله "قربونعلی" خدا بیامرزه که پیش از عید میگفتن تو کفه بارون گیر شدن....

درحالیکه پوکه و فشنگ را در میاوردم و خالی میچکاندم با صدای ملایم و مهربان گفتم بله ولی ما که بارون گیر نشدیم و شکرخدا 4ستون بدنمون سالمه، آبم که هنوز نصف گالنی داریم و قمقمه را تکان دادم بعد گفتم بشین کمی آب بخوریم و خستگی در کنیم و توبره کبکها را از تو آفتاب تو سایه بدن خودمان گذاشتم و آنرا خالی کردم برای وارسی دیدم 3-4تا دیگه هم که طرف آفتاب بودن بو گرفتن و خواستم دور بندازم که رمضان با اصرار گفت نه این بوی لاشه گوسفنداس و 2تاشونو برگردوند کنار بقیه و گفت شما نمی خواین باشن برا منصورو!!  الله اکبر از این موجود 2پا!!؟ آدمی که تا 5دقیقه قبل داشت وصیت میکرد حالا برا 2تا کبک خراب....!!؟؟ 

 

 بلند شدم و تا جاییکه میشد چشم انداختم طرف شرق که دوول درختا ملاجی را پیدا کنم .اثری نبود واقعا نا امید کننده بود ولی به رمضان گفتم اگر دوربین را تو ماشین نگذاشته بودیم مطمئنم که درختا ملاجی را میدیدم. توی دلم البته مطمئن نبودم! قدری منظره رقت بار گوسفندایی که تا شکم در گل فرو رفته بودند و مشخص بود چقدر تلاش کرده اند و چقدر انتظار کمک یا مرگ را کشیده اند؛ ولی بطرف اسکلت آدم ها نگاهم را میدزدیدم. او هم همینطور! چون دیدن آن هم ترسناک و هم رقت بار بود؛

با توکل بخدا بالاخره راه افتادیم در حالیکه به رمضان توضیح میدادم که ببین اینجا دیگه نمک نیست و زمین گل هست مثل اونطرف که ماشین تپید یعنی اینجاها دیگه آخرای کفه است و به آبادیها نزدیک؛ (توضیحا عرض کنم این کفه از غرب شهربابک و هرات شروع میشود و در جهت جنوب ادامه دارد تا غرب دهات سیرجان و ادامه تا شرق معدن گل گهر و در جهت جنوب تا غرب حاجی آباد و اغلب وسط آن نمکزار است (کارگاه نمک کمند 20سال قبل بفاصله 25ک.م سیرجان و شمال جاده شیراز احداث شد) و دو طرف آن بعضا گچ و اغلب اول گل (تابستانها خاک رس) و بعد بوته های شوره بعد قیچ در طرف غرب که کوه است و درطرف شرق ردیف دهات باغ پسته قراردارند) بگذریم حالاساعت 2بعدازظهر بود و جوش گرما!

نشستیم به استراحت و بررسی آب باقی مانده؛ کمتر از 2لیتر مونده بود! که هر یک از ما آرزو میکرد تمام آنرا یکجا سر بکشد گرچه گرم که چه عرض کنم واقعا داغ بودند میشد باهاشون چای درست کرد! با توکل بخدا دست از دل کندیم و نصف آنرا نصف کردیم عادلانه؛ 3-4تا کبک خراب شده دیگه هم دور انداختیم..و دوباره راه افتادیم....

تصمیم گرفتیم تادو و نیم اصلا توقف نکنیم آب هم طاقت بیاریم....خلاصه کنم حدود 3بعدازظهر من چشم های خیس از عرقم را پاک کردم تا مطمئن بشوم درست می بینم ....بله دوول درخت و آبادی بود با رنگ حیات بخش سبز رمضان جیغی از سر خوشحالی کشید و نمیدونم چرا منو میبوسید ..؟ خدا رو شکر کردیم و نشستیم به استراحت و رمضان اصرار داشت که حالا دیگه همه آب باقیمونده را بخوریم..که نگذاشتم و به رمضان حالی کردم هنوز خیلی راه مونده ثانیا هر چه آب کمتر بخوریم کمتر عرق میکنیم (این واقعیت محض است و ثابت شده).. حالا جانی تازه گرفته بودیم و قدمها بلندتر ...ولی همون جریان همیشگی...هر چه ما میرفتیم انگار آبادی هم میرفت!! تصمیم گرفتیم تا نیم ساعت یکسره بریم و آبم نخوریم،....رفتیم و رفتیم ...حدود سه و نیم دیگه کمابیش دیوار باغها رو میدیدیم....نشستیم به استراحت و وارسی مونده آب و کبکها....3-4تا کبک دیگه رو دور انداختیم..

آب حدودنیم لیتر مونده بود کمتر از 2تا لیوان!! رمضون هی گفت و تکرار کرد مرگ یکبار شیونم یکبار حالا که دیوارا رو هم می بینیم بذار همه این ذره آبو بخوریم و گالنش رو هم بندازیم دور بار سنگینی....اونقدر اینو اصرار کرد که منم خر شدم و  همینکارو کردیم بعد راه افتادیم ....گرما بیداد میکرد. ربع ساعتی خوب و با انرژی رفتیم کم کم دهنمان مثل چوب کبریت خشک شد و در حسرت یک قطره آب!!!! حالا که فکر میکنم هنوز حدود 1فرسخ (5-6ک.م) تا آبادی مونده بود و همون جریانی که قبلا عرض شد اجسام کوچک بزرگتر و مسافتها نزدیک تر از واقعیت بنظر میان و باصطلاح "زروو" میندازه ....تشنگی و خستگی و کمر درد داشت مارو از پا میانداخت.....خیلی بخودم بدوبیراه میگفتم که چرا خر شدم و همه آب باقیمونده را آخری  یکجا خوردیم و به رمضون قر میزدم که تو خود شیطونی! کارت هم تو این سفر فقط وسوسه من بوده.و من احمق هم دوباره گوش بحرف تو دادم ....ساکت بود یعنی نای حرف زدن نداشت بیچاره!  2-3بار او و 2-3بار من واقعا خوردیم زمین و هر بار به سختی بلند میشدیم.........

ساعت از 4 گذشته بود که خود ما نه بلکه لاشه ما افتان وخیزان به اولین دیوار باغ رسید )اینکه عرض میکنم افتان و خیزان نه اینکه اغراق باشه! خدا شاهد بود که هر 40-50متری یکی مان میفتاد و زمین میخورد دیگری او را تشویق به بلند شدن و ادامه راه میکرد! و همونجا من تو فکر این بودم که چقدر کار درستی کردم که رمضان را با تفنگ تهدید و مجبور بحرکت کردم؟! و تنها امکان نداشت زنده به جایی برسم) بزحمت از رخنه دیوار گذشتیم که بتونیم اونور دیوار که سایه بود بعد از 6ساعت توی سایه دیوار ولو بشیم!! من بلافاصله خواب رفتم؛ )یعنی درحقیقت بیهوش شدم) نمیدانم چه مدت خواب یا بیهوش بودم که از صدایی بیدار شدم چشمم به رمضان افتاد که مدهوش افتاده خروپف میکند بعد صدای موتور شنیدم با عجله رمضان را بزور بیدار کردم  و مژده دادم صدای موتور!! رمضان با قد کوتاهش رفت بالای دیوار منم رفتم و 2تایی اونقدر دست تکان دادیم و داد زدیم تا ما را دید!! و راهش را بطرف ما کج کرد و بما رسید...موتور ایژ و بزرگ بود. با تعجب بما نگاه میکرد و پشت سر هم سوال میپرسید شما کی هستین؟ از کجا اومدین؟ از کدوم طرف و....؟ در جوابش من گفتم اول آب-آب-آب .... هر 2نفرمان ترک موتورش نشستیم و چشم بهمزدنی به خونه شان رسیدیم تو راه گفت پسر کدخدای ملاجی است و باباش تو خانه است..با موتور 3ترکه وارد حیاط خانه کدخدا (که اسمش رامتاسفانه فراموش کرده ام) شدیم باباش توی سایه خنک ایوون خونه تکیه داده بود با تعجب نگاه میکرد پسرش و خودمان  مختصر جریان تپیدن ماشین را اونطرف کفه براش گفتیم ...بیشتر تعجب کرد و مدام میپرسید یعنی شما از صبحی ساعت 10  تا حالا تو این آفتاب پیاده اومدین ملاجی؟!! و پسرش که اول کوزه آب دستش بود و توی کاسه نیکلی بنوبت برا من و رمضون آب میریخت با اشاره باباش رفت کوزه دیگری هم آورد و یکی را بمن و یکی را به رمضان داد و خودش را راحت کرد باباش برسم مهمان نوازی 2تا چای ریخت و گفت حالا چای بخورین خستگی تون در بشه ولی هر 2نفرمان کوزه های آب را با هیچ چیز تو دنیا عوض نمی کردیم! شاید باور نکنید تا کوزه من کاملا خالی نشد آنرا بزمین نگذاشتم!!! خودم هم نمیدانم اینهمه آب کجا میرفت؟ شاید بلافاصله جذب خون غلیظ شده ما میشد و الا گنجایش معده که محدود است؟! بعد که با آب لب شور تلمبه دست و سر و صورت شستیم و حالمان جا اومد 2-3تا لیوان چای خیلی می چسبید بعد یاد کبک ها افتادیم که 3-4 تا دیگه هم خراب بود و حتی سگ انهارا نخورد! 10-12تایی بنظر خوب میومدن که از همونا 3-4 تا بکدخدا دادیم (کاش همه را داده بودیم) بعد یادم نیست نیمرویی هم خوردیم یا نه و قرار شد پسر کدخدا ما را به زیدآباد و ده میر برساند و غروب از ملاجی عازم زیداباد شدیم و رمضان پیاده شد نصف کبکهای باقی را باو دادم و خداحافظی و توی میدان مرکز  زیداباد به دوستی(آقای صالحی) برخوردم که اول اصرار داشت مرا بخانه ببرد ولی اصرار کردم که خانم و بچه ها ده میر تنها هستن و نگران میشن باید برم ده میر که بلافاصله منو از موتور پیاده و سوار جیپ کرد و سر شب رسیدم ده میر...

آقای صالحی هم هرچه گفتیم تو نیومد و سروته کرد جالب اینکه سالم ترین کبکها را که آوردم ده میر  4-5تا بلافاصله اهل خانه بینی خود را گرفتند و اخ و پیف و آخر کار همه را بیرون ریختند!! کاش همون ملاجی همه را یا بکدخدا داده بودیم یا همه را کباب کرده و با هم خورده بودیم چون از ملاجی تا حالا 3-4 ساعت گذشته بود..

علیرغم نگرانی برای ماشین و دوربین و ضبط و...آنقدر خسته و گرما زده بودم که 2-3 روز خوابیدم و آب خنک خوردم روز سوم یادم نیست با چی و با کی اومدم سیرجان و به اخوی بزرگترم آقارضا زنگ زدم که اونموقع جیپ شهباز 6سیلندر 4دنده آبی رنگی داشت و شرح ماوقع را گفتم تعجب کرد از بی خیالی من که 3روز ماشین چادری را به امان خدا ول کرده ام و میگفت احتمال زیاد بردنش یا لااقل دوربین و ضبط و پتوها را بردن....

و فردای آن بدون تفنگ باسیم بکسل و طناب از راه اصلی و مستقیم خیرآباد رفتیم 4 راه و پیچیدیم براست و وارد کفه شدیم با تعجب و خوش شانسی مرغ از اونجا عبور نکرده و همه چیز سر جاش بود و پتو های گل آلود که خشک شده و لاستیکهای کف را جمع کردیم و بطرف عقب ماشین را بکسل کرده و از همون راه خیرآباد برگشتیم وشب من باک جیپ را نفت کردم و برگشتم ده میر........این سفر ارزش آب را عملا بمن آموخت ولو داغ باشد!!!!

در سفر دیگری و از دوره 3 زندگی ام (دانشجویی48-53) ارزش پول را در مسافرت وقتی عملا آموختم که نه در بیابان بلکه در شهر (شهری بین راه شیراز—سیرجان یعنی نی ریز  11روز گرسنگی خوردم 11روز!!! و عملا فهمیدم چرا ضرب المثل شده "گشنگی نخوردی که عاشقی از یادت بره!" که اگر عمری بود بعدا عرض خواهد شد ........پایان                                                    


پی نوشت: در این سفر علاوه بر دانستن ارزش آب ولو داغ آن درس و تجربه دیگری از آن آموختم؛ اصولا همه جیپ ها و لندرور و 4W.D ها وقتی که گاردان جلو نداشته باشن در بیابان هیچ فرقی با ماشین های سواری مثل پیکان ندارن..! فقط اینکه کف آنها بالاتر است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 0:31  توسط محمود  | 

قسمت2 برخورد با مرگ

 قبل از بیان بقیه اون ماجرا اجازه بدهید بازهم عذرخواهی بابت تاخیر:

    که این تاخیر دوعلت داشت یکی شر و دومی خیر : اول دومی را عرض کنم  که خیر بود و عروسی دختر

بزرگم درکرمان که مهندس شیمی است و دانشجوی ارشد ترم آخر آن در تهران و شاغل شرکتی درکرمان با

یک مهندس  همکارش که خوشبختانه از خانواده های نجیب و اصیل کرمانی است واغلب فامیل از سیرجان و

حتی دایی ام پروفسور محمدحسن کریمی نژاد بزرگ فامیل باخانم و یکی از نوه ها ازتهران آمده بودند و 27 بهمن شب خوبی بود...

و اما اولی که شرش هنوز هم دامنگیر بنده شده! پیرو عمل بای پاس قلبی که قبلا عرض شد 12آبان برایم

انجام شد و از هر دو پایم رگ برا پیوند  برداشته بودند پای چپم محل زخم و بخیه علیرغم رعایت همه نکات

بهداشتی خوب نشد که نشد!!! و 2ماه بعد از عمل تازه معلوم شد نخ بخیه 20سانتی توی پا جاگذاشته اند!!!!

و عمل دومی برا برداشتن نخ لازم و انجام شد و در این مدت چه قبل از عمل دوم و هم بعد آن انواع آنتی

بیوتیکها و پماد ها نسخه شد و حتی دود شاخه گز به پا (و ناچار به حلق و ریه) دادیم و مومیایی که خودم هم

نمیدانم دقیقا چی هست خوردم ولی هنوزم شبها از درد پا تا صبح چند بار بیدار میشم و همین سرشب هم

مطب دکتر بودم!!!ب گذریم ولی ناشکری نباشه بعضی وقتا زمستان گذشته که باوجود گرفتن پروانه شکار

نمیتونستم جایی برم زیر لب زمزمه میکردم: از طلا گشتن پشیمان گشته ایم..مرحمت فرموده ما را مس

کنید..داروهاییکه قبل از عمل قلب میخوردم مثل نیتروکانتین و......حالا هم میخورم!! آنتی بیوتیکها و وارفارین و

پماد هم اضافه شده اند!!!

و اما بقیه ماجرا –من شک داشتم با بارانهاییکه در زمستان پارسال و حتی در بهار گذشته آمده بود بتوان از

کفه عبورکرد و بهتر است ازهمون راه دوره که اومدیم برگردیم. بخصوص بخاطر اینکه چارشاخ گاردن جلو دو یا

سه باره بریده یاشکسته بود و کمک سبک که ماشین 4چرخ بشه نداشتم. (اینجا نکته جالب فنی مطرح

بود فقط توضیحا عرض کنم چرخ های عقب را من عمدا بزرگتر هم از نظر عرض و هم خواه و ناخواه از نظرشعاع

و قطر لاستیک گذاشته بودم که دنده آخر یعنی 3 موتور کمتر دور بزند وسرعت بیشتر شود که شده بود. حالا

از علاقمندان خواهش میکنم باین نکته فنی فکر کنند با توضیح فوق چرا چارشاخ جلو چند بار بریده بود؟! و بعنوان

نظر لطف کنند؟) ولی رمضان مثل شیطان وسوسه میکرد چرا راهمونو اونقدر دور کنیم؟ میان بر و مستقیم بریم

3-4 فرسخه تاملاجی (ملاحاجی) گفتم شنیدی که زمستون پارسال گله گوسفندی با چوپانها و الاغها و

سگهاشون توی همین کفه بارون گیر شدن و همه از دم تلف شدن؟ گفت ای آقا از پارسال تا حالا کفه

خشک شده اونم با این آفتابی تابستون خورده....

خلاصه بلانسبت خرشدم و از 4راه مستقیم وارد کفه شدم یک فرسخی خوب بود و دنده 3 میرفتم کم کم گل

شروع شد و بیشتر وبیشتر شد دنده2 و بعد 1 و بعدم بکسواد دنده عقب بیفایده بود برا آزمایش کمک

سنگین (که فقط نسبت رو سنگین میکنه و مخصوص سربالاییهای شیب خیلی زیاده) بدتر شد چرخهای عقب

بیشتر فرو رفت!

میدانید کمک سبک فقط ماشین رو 4چرخ میکنه که جلو داشبورد خیلی از 4w.Dها به انگلیسی نوشته

اینحالت مخصوص شن –گل-و برف! البته خودم چند باری سرنشین این نوع ماشینها بوده ام که راننده علیرغم

توصیه بنده توی شن یا گل! ماشین را در کمک سنگین گذاشته و اوضاع بدتر شده و درحالیکه 4چرخ

بکسواد میکردن  بیشتر فرو رفته!! در حالیکه همانجا اگر قبلا کمک سبک (فقط 4چرخ) بود حتی دنده 2 و

براحتی عبور میکردیم. اجازه بدهید اینرا هم اضافه کنم که ماشینهای  4w.D احتیاج به زنجیر چرخ در برف

ندارند!! و کافی است مسیر برفی را از اول در کمک سبک بگذارند و دنده آخر 4 یا 5 بدون ترس از لیز خوردن

عبور کنند .چون 4چرخ زمین را چنگ میزنند لیز نمیخورد! بگذریم...

رمضان و خودم در دو جهت رفتیم و هرچه تونستیم بوته شوره و بعضا قیچ کندیم آوردیم زیر چرخهای عقب

گذاشتیم بیفایده بود یادمه اول لاستیکهای کف اتاق جلو و عقب و بعدا حتی پتوها را زیر چرخها گذاشتیم

باز هم بیفایده! به رمضان بدوبیراه خیلی گفتم و بخودم که بحرفهای مفت او گوش کرده بودم....عشایر

اون منطقه هم که قشلاق زمستانی است و زودتر از آبان (بقول خودشان عقرب) از ییلاق گدار بالا شرق

سیرجان اینطرفا نمیان. تا چشم و دوربین از روکاپوت ماشین کار میکرد مرغ پر نمیزد!!

چاره ای نبود تا جاییکه میتونستیم آب یخ از تو کلمن و یخدان خوردیم و 2تا گالن 4لیتری هم پر کردیم

با تفنگ و فشنگهای بدون قطار و کبکها را که بیشتر از 20تا بود برداشتیم و ماشین و ضبط صوت و کنسرو

و غیره را به امان خدا سپردیم و پیاده راه افتادیم ساعت حدود 10-11صبح بود و هوا لحظه به لحظه گرم و

گرمتر میشد..اولش اقا رمضان خود شیرینی میکرد و جوک میگفت و شرط میبست که فوقش ساعت 2-1

و قبل از جوش گرما میرسیم ملاجی .....زهی خیال باطل .....رفتیم و رفتیم تا آفتاب از بالا سرمان رد شد و

افتاد پشت سرمان و درست روی کوله کبکها که رمضان  به پشت داشت  و کم کم بوی بد بعضی هاشان

بلند شد ..تا اینجا نصف آبها را خورده بودیم آبهای یخی که حالا ولرم شده و لحظه لحظه تبدیل به آب داغ

و جوش  میشدند ..وایسادیم آب گرمی جیره ای خوردیم  و کبکها را وارسی کردیم متاسفانه 4-5تا

طوری خراب شده بود که ناچار بیرون انداختیم گرچه رمضان بشدت مخالف بود و اصرار و التماس میکرد

که اینارو بدین بمن؛ شکماشونو که صبح باز کردیم حیفه..گفتم محاله چون اونا باعث خراب شدن بقیه

هم میشن! و راه افتادیم....ولی هرچه میرفتیم اثری از دوول درختهای ملاجی پیدا نبود!!!

کم کم رمضان به شک و ترس افتاد که نکنه راه رو اشتباه میریم؟؟!! گفتم حرف بیخود نزن که اصلا حوصله

ندارم. مگه نمی بینی خورشید داره میفته پشت سرمون یعنی ما بطرف شرق و دهات میریم؟

دوول که بالاتر عرض شد اینطرفا یعنی اثر-سیاهه-علامت.و اضافه کنم در کفه صاف و نمک جسم کوچکی

مثلا یک کلوخه یا آجر چندین برابر بزرگتر بچشم میاد! و بنده خودم یکبار لنگه کفشی را بجای آهوی زخمی

گرفتم و میش آهو اندازه شتر بچشم میاد!! رفتیم و رفتیم ...حالا دیگه زمین یکپارچه نمک بود که حرارت

آفتاب را مثل آینه منعکس میکرد و دهانمان خشک؛ در عوض صورت و بدن و لباس خیس عرق....

از دوتا قمقمه 4لیتری فقط یک نصفه آب داغ مونده بود! (این گالن یا قمقمه که میگم در حقیقت اولش

ظرف4لیتری روغن موتور یا واسکازین بود که چندین بار می شستیم  بعد دورتادور و حتی دسته آنرا گونی

کنفی توی خانه میدوختند و وقتی آب شیر هم توش میریختیم بعد گونی دورش راخ وب خیس میکردیم

کار یخچال را برامون میکرد و 2-3سالی کار میکرد تا گونی ان بپوسد یا سوراخ شود و یکی دیگه درست

کنیم.)  اینکه عرض کردم اولش گالن روغن موتور بوده توجه بفرمایید اونوقتا هنوز از این ظرفها کم بود و برا

هرچیزی مثل اب معدنی یا اب رادیاتور نبود) و اون یکی که خالی شده بود قبلا با تاسف بیرون انداختیم

بهرحال حدود ساعت 1 بعد از ظهر کم کم دوول درختای ملاجی پیدا شد! و هر دوتامون جان تازه ای گرفتیم

و قدمها را تندتر کردیم ربع ساعت بعد دوباره بوی بد کبک های در معرض آفتاب داغ و وارسی خرابها و بیرون

انداختن 4-5 تا دیگه و نفری نصف استکان آب داغ و حرکت...........

عجیب بود هرچی میرفتیم انگار درختا هم عقب تر میرفتن.. نیم ساعتی که رفتیم چیز عجیبی توجه منو

جلب کرد! نوک درختها سبز نبود قهوه ای یاخاکی رنگ بود!!! (توی دهات کفه گرچه همه باغ  پسته اند ولی

تو هر دهی چند تا درخت شن بلند یا سایه خوش هست) به رمضان چیزی نگفتم ولی هرچه جلوتر میرفتیم

شباهت آنها ب درخت کمتر و تعجب من بیشتر میشد....

تا اینکه بالاخره اونجا رسیدیم.............خدای من!! اینا همه اسکلت بودن! اسکلت گوسفند....چند الاغ که

هنوز پالان پاره ای روشون بود و از همه بدتر اسکلت 2-3نفر آدم –انسان-ترسناک ترین منظره ای که در تمام

عمرم دیده بودم!!! رمضان اول جیغ زد بعد نشست به گریه کردن و بعد وصیت کردن.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:32  توسط محمود  | 

مطالب قدیمی‌تر